مادرشهید احمدی روشن: همیشه خواستم مصطفی مرد بار بیاید

مادرشهید احمدی روشن: همیشه خواستم مصطفی مرد بار بیاید

شجر/ دلتنگی، تنها واژه‌ای است که این روزها و روزهای بعد گریبانگیرش خواهد شد، دیگر مصطفایش نیست تا تنها پسرش را ببیند و آرام بگیرد که مردی شده است برای خودش! این روزها خاطراتش است که به کمکش می‌آید و "علی" یادگاری که از شهیدش به جا مانده! خانم صدیقه سالاریان، مادر شهید مصطفی احمدی روشن، همه لحظه‌های فرزند شهیدش را بخاطر دارد و ما نیز برای ثبت برخی لحظات مادرانگی‌اش و ریزه کاری های تربیتی که در این شخصیت برجسته داشته، در گفت‌و‌گویی تلفنی پای صحبت‌هایش نشستیم...
لحظه تولد آقا مصطفی را بخاطر دارید؟
مصطفی ساعت 2و 30 دقیقه بعدازظهر 5شنبه دی ماه 58 در بیمارستان بوعلی همدان به دنیا آمد که مصادف با صفر بود؛ ولی حاج‌آقا شناسنامه‌اش را برای 17 شهریور گرفت تا زودتر به مدرسه برود. تقریبا یکی دو روز بعد اربعین به دنیا آمد و شهادتش نیز در همین ایام و روزهای سرد زمستان بود.
زمان تولد ایشان همدان بودید؟
بله، پدر آقا مصطفی همدانی است. ما هم زمان با تولد علی، تهران آمدیم.
آقا مصطفی بچه چندم است؟
بچه دومم بودند.
از همان ابتدای تولد احساس نکردید بچه خاصی است؟
من 4 بچه دارم. بچه اولم دختر و مصطفی بچه دوم بود. اینها از لحاظ ایمان و باهوشی مثل هم بودند، البته مصطفی کمی بیشتر. خدا به من لطف کرده و چهار بچه باهوش و مومن به من بخشیده، بهتر است بدانید خواهرهای مصطفی همه جزو رتبه‌های تک رقمی کارشناسی ارشد هستند.
مبارکتان باشد!
ممنون. خواهر بزرگش ارشد تربیت مدرس و خواهر وسطی‌اش شاگرد اول مقطع لیسانس و ارشدش را با معدل 17 از دانشگاه بوعلی همدان گرفته است. خواهر کوچکترش هم مهندسی پلیمر امیرکبیر اصفهان و رتبه ارشدش زیر 10 بوده.
هر سه دخترتان در سطح کارشناسی ارشدند؟
بله، آزمون دکتری هر سه دخترم، مصادف شده بود با شهادت مصطفی و روی آنها خیلی اثر گذاشت، بچه‌ها از نظر روحی خیلی سختی کشیدند، خصوصا خواهر بزرگترش. چون اینها دو سال با هم فاصله سنی داشتند و با هم بزرگ شدند؛ لذا ضربه روحی شدیدی را متحمل شد.
خودتان را چقدر در ایمان و باهوش بودن فرزندانتان دخیل می‌دانید؟
تا جایی که خاطرم هست نماز شب حاج‌آقا قطع نشد؛ حتی شب شهادت مصطفی با اینکه من در خیابان سردرگم بودم و می‌دویدم اما ایشان نماز شبش را ترک نکرد. ضمن اینکه حاج آقا روی آوردن لقمه حلال خیلی تاکید داشتند. از جهتی رابطه پدر و مادر هم مهم است. مثلا پدر ومادر دوست دارند بچه راستگویی داشته باشند اما خیلی راحت به هم دروغ می‌گویند. مثلاً شرکت در نماز جماعت، روزه گرفتن و مراسم عبادی دیگر، همه اینها روی بچه اثر تربیتی دارد؛ البته استثنا هم داریم اما آنها استثناست و نمی‌توان به راحتی بچه را رها کرد. به عنوان مثال، شخصاً به هیچ عنوان اهل تجسس در زندگی دیگران نیستم، نه قبلاً و نه الان، بچه هایم هم همین طورهستند.
یعنی این رابطه مادر شوهر و حرف خواهر شوهر در زندگی شما نبوده؟
نه، اصلاً! اگر بخواهیم حساسیت هم به خرج دهیم نهایتاً قرار است به این نتیجه برسیم، حرفی که شخص می‌زند واقعی است یا خیر. اینکه بخواهید موشکافی کنید و دور از جان بخواهید دروغ آن شخص را در بیاورید که شاید دروغ هم نبوده و بنا به مصلحت‌هایی یک بخش‌هایی را به ما نگفته است کار درستی نیست. یکی از کارهایی که اسلام ما را از آن منع کرده، همین تجسس است و مصطفی هم هرگز در مسائل خصوصی دیگران وارد نمی شد.
حتی در مورد نزدیک‌ترین افراد زندگی شان هم همینطور بوده؟
همسرش را نمی‌دانم ولی من وقتی نمی‌خواستم چیزی بگویم اصلاً به خودش اجازه نمی‌داد از من سوال کند.
در واقع آن حیایی که اسلام از ما خواسته را آقا مصطفی به خوبی داشتند؟
بله، دقیقاً. گاهی حاج آقا می‌گوید شاید این حرف‌هایی که می‌زنیم را خیلی ها در حال حاضر باور نکنند. با وجود اینکه مصطفی بسیار بسیار مهربان بود باز هم حریم‌هایی را رعایت می‌کرد.
سال‌های کودکی شهید مصادف با سال‌های جنگ بوده، آن زمان چقدر در روحیه ایشان اثر داشته؟
خیلی... همیشه حاج آقا ایشان را در مراسم تشییع جنازه شهدا می‌بردند. خودش هم می‌گفت آن روزها خیلی رویش تاثیر داشته و سعی می‌کند هر تصمیمی که می‌گیرد پا روی خون شهدا نگذارد.
خط قرمزهای تربیتی شما برای آقا مصطفی متفاوت از دخترهایتان بوده؟
در خانواده‌هایی که تربیت فرزند برایشان مهم است حتماً دخترها یک محدودیت‌هایی دارند. اما در مورد مصطفی، قبل غروب آفتاب حتما باید منزل می‌بود. امکان نداشت هوا تاریک بشود و مصطفی بیرون باشد. همین الان هم با اینکه حدود 52 ساله هستم، سعی می‌کنم شب توی کوچه و خیابان نباشم. این بیرون ماندن در تاریکی هوا را برای کسی که کار خاصی ندارد نمی‌پسندم. مصطفی سال دوم سوم دانشگاه بود و یک شب دیر آمد. همین که در را که برایش باز کردم گفتم « یادم نمی‌آید بهت اجازه دادم باشم تا این وقت شب بیرون از خانه باشی.» گفت واقعیتش این است با بچه های مسجد سرگرم کار شدیم و فراموش کردم خبر بدهم.
من از صحبت‌هایتان تا بحال متوجه شدم ادب زیبایی بین شما و بچه‌هایتان حاکم است، این ادب را بر اساس رابطه بین شما و حاج آقا یادگرفته‌اند؟!
واقعیتش همین است. شاید الان که اتفاقات خاصی برای ما افتاده است، کمی ناراحت و عصبی شده باشیم اما در خانواده ما رسم نیست که روی حرف مرد حرف بزنیم و جوابش را بدهیم حتی با نگاه. گرچه خانواده هایی را هم دیده‌ام که اینطور نیستند. شرایط فعلی هم شاید به گونه‌ای پیش رفته باشد که اگر از حاج آقا بپرسید، بگوید من آن زن ایده آل اول برایش نیستم.
(خانم احمدی روشن می‌خندد... قبل از اینکه علت خنده‌اش را بپرسم می‌گوید حاج آقا پای تلفن است. می‌گوید دروغ می‌گویم، شما هنوز هم زن ایده آل من هستی... حالا سه تایی با هم می‌خندیم!)
پس حرف نهایی را حاج آقا در خانه می‌زنند!
بله اما مشورت‌ها را می‌پذیرفتند ولی طوری نبود که حرفشان زمین بیفتد.
در واقع اقتدار مردانه‌شان حفظ می‌شد!
دقیقاً! چون اگر آن زیر پا برود بچه خوب تربیت نمی‌شود. چون بچه تا یک زمانی از مادر حساب می برد و بعدش به عهده پدر است. الان همین روش را هم سعی داریم روی علی آقا پیاده کنیم.
عذرخواهی می‌کنم اما بالاخره کمبود پدر توی زندگی علی 7 ساله هست!
بله این را نمی‌شود کاری کرد، ولی خدا را شکر پدر همسر آقا مصطفی و حاج آقا هستند. شوهر خاله و مردهایی که از نظر شخصیتی به رفتارهایی که مورد پسند ماست، اطرافش هستند.
شما در مورد دوستان آقا مصطفی چقدر نظارت داشتید؟
خیلی برایم مهم بود. آن وقت‌‌ها خانه‌ها آپارتمانی نبود. همسایه‌ها یکدیگر را می‌شناختند و شرایط مثل حالا بد نبود. الان من جرات نمی‌کنم یک ثانیه علی را در کوچه تنها بگذارم. ولی آن موقع اینطور نبود و بچه‌ها توی کوچه با هم بازی می‌کردند. برایم مهم بود بچه‌هایی که مصطفی با آنها بازی می‌کند چه شخصیتی دارند و خانواده‌هایشان چه افرادی بودند. حتی زمانی که مصطفی نوجوان بود و در بسیج مسجد فعالیت می‌کرد حاج‌آقا را مسجد محل می‌فرستادم تا از آنها تحقیق کند.
شده تا بحال طوری آقا مصطفی را دعوا کنید که بعدها از رفتار خود پشیمان شوید؟
حاج‌خانم گویی یاد شیرینی به ذهنش خطور کرده می‌خندد و بعد می‌گوید نمی‌دانم چطور توضیح بدهم. مصطفی با وجود اینکه تک پسر بود ولی هر وقت لازم بود دعوایش می‌کردم. حتی شب قبل شهادتش هم دعوایش کردم. آن موقع اوایل هفته تا دوشنبه سه شنبه نطنز بود و آخر هفته برمی‌گشت تهران؛ اما هفته آخر، شنبه یکشنبه تهران بود و دوشنبه باید نطنز می‌رفت و به همین خاطر باید ساعت 9 شب برمی‌گشت. شب قبل شهادت با من تماس گرفت که« مامان‌جان با عروست هماهنگ کن شام بیاییم منزل شما.» زمستان بود و چون باید ساعت 9 شب می‌رفت، شامم ساعت 7ونیم آماده بود. زنگ زد و گفت ما کمی دیرتر می‌آییم. من هم گفتم «من غذام ته دیگ شد، شام را طوری درست کردم که 7ونیم 8 بخورید و بعد هم برید. اصلاً اگر می‌خواهید دیر بیایید، نیایید بهتر است» و بعد تلفن را گذاشتم. معمولاً تلفن را که قطع می‌کردم، خودش تماس می‌گرفت اما آن شب دلم طاقت نیاورد و بلافاصله خودم زنگ زدم. تا گوشی را برداشت خندید و گفت «تو راهیم، داریم میایم.» زنگ زدن دوباره یعنی که دعوا تمام شده.
اینطور که مشخص است دعواهایتان خیلی هم داغ نبوده!؟
مصطفی اگر کار اشتباهی انجام می‌داد و می‌خواست یک سر سوزن اشتباه برود بهش تذکر می‌دادم. با اینکه تک پسر بود ولی نخواستم لوس بار بیاید. یک وقت‌هایی از من می‌پرسید ببینم علی را بیشتر دوست دارید یا من را؟ می‌گفتم: علی را خیلی دوست دارم اما هیچ کس را به اندازه تو دوست ندارم. خیلی برایش مهم بود که هنوز هم مثل گذشته دوستش دارم یا نوه جایش را گرفته است. من همیشه خواستم مصطفی مرد بار بیاید؛ حتی او را سر کار هم می‌فرستادم. الان هم که فکر می‌کنم هیچ وقت از دعواهایی که کردم پشیمان نیستم.
و این را خود بچه ها هم درک می‌کردند؟
بله، می‌دانستند که مامان الکی دعوایشان نمی‌کند و علتی دارد. همین الان هم اگر علی کار اشتباهی انجام دهد که فکر کنم به شخصیتش در آینده ضربه می‌زند دعوایش می‌کنم.
یعنی شما به علی 7 ساله به چشم مردی نگاه می‌کنید که قرار است در آینده یک زندگی را بچرخاند و در جامعه حضور داشته باشد؟
بله، فردا اگر خدای نکرده آدم کاملی نباشد، برایش دختری را هم خواستگاری کنیم آن دختر اذیت می‌شود. علی که فقط برای من و مادرش و حاج آقا نیست. او فردا قرار است برود در جامعه و کار کند. ما رفتارهایش را می‌پسندیم اما این دلیل نمی‌شود دیگران هم اینگونه باشند. من همیشه به مصطفی می‌گفتم رفتار تو نشان دهنده شخصیت من است. تو اگر درست برخورد کنی، می‌گویند مادرش خوب عمل کرده و اگر نادرست باشد می‌گویند مادرش خوب تربیتش نکرده است.
شما فرمودید آقا مصطفی را سر کار می فرستادید، از کی؟
دوم سوم راهنمایی که بود نمی‌گذاشتم بیکار باشد. نزدیکی منزل ما یک تولیدی خیاطی بود و من تابستان‌ها او را آنجا می‌فرستادم؛ چون خیلی نزدیک منزل‌مان بود، روزی چند بار هم به او سر می‌زدم. تا ظهر شاید 5 باری می‌شد.
خودش هم این را می‌دانست؟
بله، دقیقاً می‌دانست که دارم کنترلش می‌کنم.
از این ماجرا ناراحت نبود؟
اصلاً! شرکتی مربوط به انرژی هسته ای در تهران بود که مصطفی بعضی روزها آنجا کار می‌کرد. گاهی که دلم تنگ می شد فرصتی در حد 10 دقیقه قبل ظهر پیدا می‌کردم و می‌رفتم دیدنش. این را با افتخار به دوستانش می‌گفت که من بچه ننه ام! چون می‌دید باعث آزارش نمی‌شدم.
پس رابطه عاطفی شما با ایشان خیلی زیاد بوده؟
خیلی...
الان دلتنگش نیستید؟
احساس دلتنگی مادر شهید را از پشت تلفن حس می‌کنم و جواب می‌دهد خیلی...
گریه‌ام برایش می‌کنید؟
اینجا، کمی صدایش را آرام می‌کند... تو تنهایی هام.
یعنی حتی حاج آقا هم گریه شما را ندیده اند؟
سعی می‌کنم نبینند.

[ منبع این خبر سایت خبر ایرونی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «مادرشهید احمدی روشن: همیشه خواستم مصطفی مرد بار بیاید» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت خبر ایرونی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات