فکر کردند من راهبه ام!

فکر کردند من راهبه ام!

حجاب برتر/ اولین باری که حجاب گذاشتم ماه رمضان بود. انگار که خدا به دلم انداخت که این فرصت خوبی برای حجاب گذاشتن من است.
من پرستار بیمارستان بودم. از روز بعد از مسلمان شدنم که به بیمارستان رفتم، روسری به سر کردم. از همان موقع هم حجابم را رعایت کردم. حسم مثل وقتی بود که شهادتین گفتم و حالت معنوی خوبی داشتم. انگار روی زمین نبودم. احساس می کردم کار بزرگی انجام داده ام. همکارانم مرا با تعجب نگاه می کردند و خیلی از آنها حتی شاکی بودند چون بیمارستان، بیمارستانی مذهبی بود. آن موقع ها البته بدبینی نسبت به اسلام مثل امروز نبود و بیشتر همه سوال داشتند و از من می پرسیدند که چه اتفاقی برایت افتاده که این طوری روسری به سر کرده ای! به من می گفتند چرا امروز این طوری سر کار آمده ای؟ حمام بودی و موهایت خیس است؟ یا سرماخورده ای و یا سرطان گرفته ای؟ جوابم به همه آنها نه بود.
برایشان توضیح می دادم که من مسلمان شده ام و به خاطر خواست خدا این کار را کرده ام و یکی از اعمال دین من این است که خانم ها سرشان را بپوشانند. بیماران این حجاب من را دوست داشتند و برایشان آرامش بخش بود. آن ها به سایر پرستاران می گفتند که آن پرستاری را که سرش پوشیده است را به اتاق ما بیاورید چون سرطان داریم یا عمل داریم. می خواهیم او بیاید و دست ما را بگیرد و برایمان دعا کند تا خوب شویم. آنها نمی دانستند مسلمان ها که هستند. فکر می کردند من راهبه هستم.
مدتی گذشت تا همکارانم کم کم عادت کردند. در واقع من روسری سر کرده بودم به این دلیل که به آنها بگویم با آنها فرق دارم. خدا کمکم کرد. سال های سال در آن بیمارستان کار کردم و حجاب داشتم و سوالات زیاد دیگران را هم جواب می دادم و یک نوعی تبلیغ هم برای اسلام می کردم.
فکر می کنم اگر عشقی که الان به امام رضا(ع) و امام حسین(ع) و اهل بیت دارم و کربلا را دیده ام، این ها را نداشتم معلوم نبود سرنوشت من چطور می شد. نمی گویم همه چیز خوب بود، بالاخره مشکلاتی بر سر راهم بود ولی در کل اگر قرآن را یاد نمی گرفتم و ائمه را نمی شناختم، چیزهای بزرگی را از دست داده بودم.
چهار سال پیش پدرم بیمار شد. یک ماهی بود که نوه ام به دنیا آمده بود و من آن موقع به آمریکا رفتم و برگشتم. در آنجا برای پدرم که در بیمارستان بود باید مسیر یک ساعته ای را طی می کردیم. در راه ۷۰ تا حمد می خواندم و این فقط در دل من بود و هیچ کس نمی دانست من دارم چه می کنم. یک بسته برنج از حرم امام رضا(ع) آنجا بردم و میان غذایش گذاشتم. پارسال مادرم تماس گرفت و گفت سرطان دیگر در وجود پدرم نیست. آنجا هم امام رضا(ع) به دادم رسید. اگر ارتباط قوی با امامان برقرار کنیم آنها همه جا به کمکمان می آیند. فرقی نمی کند در ژاپن باشیم یا آلمان و یا هر جای دیگر. آنها معجزه می کنند و همگی زنده اند. مثل مسیح(ع) که معجزه می کرد.

[ منبع این خبر سایت خبر ایرونی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «فکر کردند من راهبه ام!» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت خبر ایرونی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات