آقای مخملباف! شما هرگز روشنفکر نخواهید شد

آقای مخملباف! شما هرگز روشنفکر نخواهید شد

فردا/ متن پیش رو در فردا منتشر شده و انتشار آن به معنی تایید تمام یا بخشی از آن نیست.

آقای مخملباف هنوز در مرحله « شک » است و خلاف آنچه وانمود می شود هیچ چیز برای گفتن ندارد. فیلم ساختن برای او نوعی اظهار وجود است و هیچ غایت دیگری را در نظر ندارد. خانه تکانی هم نکرده است و فقط در شک غایت عمیق تر و عمیق تر شده است، اما باز هم حاضر به اعتراف به این حقیقت، لااقل در نزد خویش نیست. او باید روی به صداقت بیاورد تا نجات یابد.
در میان هیاهوی این روزها رجعت به آوینی دلپذیر است. رجعتی که می تواند چراغ راهی باشد در تحلیل وضع امروز سینمای ایران. نوشته ای که می خوانید نقدی است از شهید آوینی بر سینمای مخلملباف که این روزها در آثار سینمای ایران مابه ازاهای نیز دارد. شهید آوینی در این متن پیش بینی هایی را انجام داده که امروز تحقق آن را همگان شاهدند...

خوب ، حالا با اطمینان می توان گفت که دوْر مخملباف به پایان رسیده است. دو‎ْری که به اعتقاد من هرگز آغاز نشد. فیلم « دستفروش » نشان می داد که مخملباف اشتباه رفته است، اشتباهی بی بازگشت، و دیگر فیلمساز نخواهد شد؛ آنچنان که « باغ بلور » هم نشان داد که مخملباف همان طور که فیلم می سازد کتاب می نویسد و کتاب را هم همان طور می نویسد که فیلم می سازد. از همان اول با کمال تأسف معلوم بود که مخملباف از آن تب های تند است که زود سرد خواهد شد، اما همان تندی و داغی مانع از آن بود که این برودت قریب الوقوع را باور کنند. اما امروز دیگر در وجود او، باید « ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد. »

« نوبت عاشقی » و « شب های زاینده رود » از لحاظ ساختار سینمایی به اولین کارهای دانشجویان بی استعداد سینما شبیه هستند و بنابراین، اصلاً نباید درباره آنها به عنوان فیلم سخن گفت. معلوم شد که این مخملباف نیست که فیلم می سازد بلکه این فیلم است که مخملباف را می سازد. او همواره درون خود را تصویر می کرده است و اگر اینچنین باشد، چگونه می توان آن سرمای جانگزا و یأس ریشه دار را تحمل کرد؟

درباره این دو فیلم نباید به عنوان فیلم سخن گفت؛ باید درباره شعارهایی که در این دو فیلم مطرح شده است بحث کرد، چرا که مخملباف فقط شعار می دهد و از همان آغاز هم همین بوده است؛ و بودند کسانی که این معنا را در نقدهای خوی متذکر شدند، اما در آن زمان که فتنه مخملباف گوش ها و چشم ها را پر کرده بود، این حرف ها به جایی نمی رسید. و شاید حالا هم به جایی نرسد، چرا که هنوز انعکاس آن فتنه در شهر و دیار ما باقی است. وقتی بادکنک می ترکد صدای آن تا مدت ها در گوش زنگ می زند.

مسئله مخملباف از « دستفروش » به بعد « عدالت » بوده است و آن هم نه آنکه فقط نظام اسلامی را از اجرای عدالت و استقرار آن عاجز بداند؛ اعتراض او متوجه دستگاه خلقت بود. به یاد بیاورید « دستفروش » را ـ که با همه ضعف ها و سیاهی هایش همچنان بهترین کار مخملباف باقی ماند. دستفروش در میان خانواده ای به دنیا آمد که بچه هایشان یا می مردند و یا علیل و وامانده رها می شدند در دنیایی پر از گرگ. فقر ونقص عضو و جبر محیط و بیرحمی و خشونت در فیلم « دستفروش » هم در هیئت معضلاتی فلسفی و لاینحل، بزرگ می شد به اندازه نظام هستی. و بعد در آخر کار که آن دستفروش بدبخت در دو‎ْرِ باطل فلک غدار و مظلو کش ( به زعم مخملباف ) دست جنایتکارانی که سیطره بلامنازع مافیا ییشان بر همه جا سایه انداخته بود به قتل می رسید، نوری بی فایده هم از سوراخ های سقف زیرزمین به درون تابیده بود که نه تنها کمکی به آن بدبخت نمی رساند بلکه فضا را مختصری هم روشن می کرد تا آن جایتکاران سهل تر به مظامع شیطانی خود دست یابند. و بعد معلوم شد که آن نور، نور خداست! و ایشان قصد داشته اند که فیلم فلسفی بسازند! و این « فلسفه » هم از آن کلمات بیچاره ای است که نمی داند از چنگ بدفهمی های ما به کجا پناه برد.

کسی که بر سر عدالت مشکل دارد باید بداند که پای عقل او در مسئله جبر و اختیار می لنگد؛ بگذریم از آنکه اصلاً جای مباحثه و حل مسائل فلسفی در سینما نیست. کسی تا به قطعیت نرسیده است نباید فیلم بسازد و اگر هم فیلم می سازد تا طرح مسئله کند، باید داستانی را طراحی کند که در طول آن، در متن وقایع و ارتباط میان افراد، این مسئله وجود پیدا کند. از زبان قاضی فیلم « نوبت عاشقی » می شنویم که: « قضاوت به درد کسی می خورد که به نتایج عمل مجرم فکر می کند نه به دلایلش. » و درست خود آقای مخملباف هم به همین درد مبتلاست. در طول فیلم « نوبت عاشقی» اصلاً بیننده از دلایل و موجباتی که فرض های اول و دوم و سوم را شکل می دهند بی خبر می مانَد. اگر کسی مجله « فیلم » را نخوانده باشد، درشگفت می ماند که چرا « گزل » اینچنین می کند. یعنی باید همراه فیلم یک بروشور هم به تماشاچی بدهند که: « آقاجان! یادت باشد تو با یک فیلم فلسفی روبه رویی که می خواهد این مسئله را طرح کند. »

مجموعه ای معدود و محدود از تصاویری ثابت که بیش تر در تاریکی غروب و تاریکی اتاق ها و تاریکی کوچه های استانبول فیلم برداری شده، با بازی های بسیار بد و بی مزه و حرف هایی که گویی از دهان چند عروسک کوکن بیرون می آیند و هیچ ارتباطی با گوینده ندارند؛ و یک قطار مزاحم که مرتباً از روی ریل های عصبی تماشاگر می رود و می آید تا او را رنج دهد و به او بفهماند که: « زندگی قطار است! » و میزانسن هایی که اشخاص در آن گم اند: محیط، موقعیت، قطار، کشتی، کوچه، تاکسی، شهر و مشتی آدم بدبخت مجبور بدون گذشته و آینده، بی مبدأ و بی مقصد. وقتی آدم با یک مشت محفوظات و مشهورات عامیانه روی به تفکر فلسفی بیاورد وآن قدر خود را باور کند که دیگر نتواند در معتقدات خویش تردید کند و پای درس یک استاد کامل بنشیند، کارش به همین جا خواهد کشید. در این مواقع، اعتقاد به ولایت و تکلیف نیز می تواند به کمک آدم بیاید و او را از گمگشتگی نجات دهد، اما « نسبیت حقیقت » راه ولایت و تسلیم را نیز در برابر انسان می بندد واو را رفته رفته به « تعمیم امامت » می رساند. وچگونه ممکن است هر کسی امام خویش باشد؟

نسبیت معرفت به نسبیت حقیقت و بعد هم « نسبیت در اخلاق » خواهد کشید، و اگر نسبیت در اخلاق را بپذیریم، دیگر چه دلیلی وجود دارد که انسان ها به تعهدات اخلاقی خویش در قبال یکدیگر وفادار باشند؟ چرا زن ها نباید بتوانند به شوهرانشان خیانت کنند و بالعکس؟ چه کسی می تواند اثبات کند که وفادار بودن به تعهدات اخلاق اجتماعی درست است یا عدم آن؟

پس حالا در این فیلم مسئله آقای مخملباف جبر و اختیار است. اگر اثبات شود که بشر در اعمال خویش مجبور هستند قضاوت نیز امر بیهوده ای است، و نه تنها قضاوت، زندان و کلانتری و پلیس نیز امور بیهوده ای هستند. و آنگاه درست همان طور که قاضی فیلم « نوبت عاشقی » می گوید، منافع اجتماع است که قضاوت را ایجاب می کند نه عدالت؛ عدالت وجود ندارد. جای این سؤال وجود دارد که فی المثل در نوبت سوم چه تحولی صورت گرفت که « مومشکی » از کشتن « موبور » صرف نظر کرد و زن خویش را طلاق داد تا با موبور ازدواج کند؟ چرا در این نوبت « جبر موقعیت » عمل نکرد و مومشکی را به اختیار خودش واگذاشت؟ آیا « جبر عشق » بود که او را واداشت تا از گزل درگذرد و او را به موبور ببخشد؟ مگر این « جبر عشق » در نوبت اول و دوم برای مومشکی و موبور وجود نداشت؟ این انواع و اقسام جبر با هم چه نسبتی دارند؟ چرا یک نوبت جبر محیط بر جبر عشق غلبه می کند و یک نوبت جبر عشق بر جبر محیط؟ آیا علل و انگیزه های این رفتارهای متفاوت از یک شخص واحد را نباید در درون او جست وجو کرد ـ در اختیار او؟

اینکه گویی این کنم یا آن کنم خود دلیل اختیار است ای صنم

... و اگر اختیار نبود، آیا اصلاً ما به مفهوم جبر می رسیدیم؟ جبر و اختیار دو روی یک سکه اند و اصلا ً چون ما « مختار » هستیم مفهوم جبر را یافته ایم؛ تا کسی مختار نباشد که از سلب آزادی خویش عذاب نمی کشد. جبر، مصداق سلب اختیار است، آنچنان که تاریکی مصداق سلب نور است.

این همه که انسان ها مشتاق آزادی هستند و آزادی را تقدسی بخشیده اند که با هیچ لفظ دیگری قابل قیاس نیست برای آن است که ذات آنها با اختیار خلق شده است و بعد چون اقتضائات و موجبات مختلف محیط ، تاریخ، خانواده طبیعت را منافی با این اختیار ذاتی یافته اند، نام « جبر » را بر این موجبات و مقتضیات نهاده اند؛ واگرنه، معنا نداشت که ما در زندگی خویش با دو مفهوم متقابل جبر و اختیار سر و کار داشته باشیم. البته موقعیت ها شرایط نیز بی تأثیر نیستند، اما این تأثیرات آن همه نیست که آزادی انسان ها را نسبت به آن معنا کنیم. همان جا در نوبت سوم، هر چند قاضی می گوید: « ما آدم های واقعی نیستیم، کسی چون ما عمل نمی کند. »، تماشاگر با رجوع به وجدان خویش خلاف این معنا را درمی یابد... یعنی همین که خود فیلمساز احتمالات مختلفی از فعل را در شرایط یکسان ( درست توجه کنید ) نشان می دهد، دلیل بر اختیار است.

اخلاق نیز یک امر نسبی نیست و خوب و بد در همه عالم مصادیق مشترکی دارد. خیانت به همسر در ترکیه لائیک بد است و در ایران اسلامی هم بد است و این مشترکات به حقیقت ذاتی بشر که آن را « فطرت » خوانده اند رجوع دارد. و اینکه جامعه ـ همه جوامع بشری ـ از خیانت زن به شوهرش تلقی زشت تری دارد، با صرف نظر از دلایل روانی، به یک دلیل فیزیکی هم رجوع دارد و آن این است که زن احتمال « مادر شدن » دارد. حتی در آمریکا و اروپا هم که قوانین مؤید لیبرالیسم جنسی است، هنوز مردم نتوانسته اند این قوانین را با فطرت خویش تطابق ببخشند. مدعیان نسبیت اخلاق و لیبرالیسم باید فطرت را نیز انکار کنند ـ که می کنند ـ اما مردم در عالم واقع آن را در درون خود باز می یابند.

البته باز هم باید گفت که ورود در این مباحث نه به آن علت است که « نوبت عاشقی » و « شب های زاینده رود » فیلم های قابل اعتنایی هستند، بلکه برای مقابله با فضایی است که بعد از نمایش ای فیلم ها در جشنواره نهم فجر، خواه ناخواه ایجاد می شود. اگر آقای مخملباف منتسب به « بچه مسلمان ها » نبود هرگز جرأت نمی کرد که رسماً از لیبرالیسم جنسی حمایت کند و همین بی پروایی است که فیلم هایش را در بوق کرده است و اگر شما می خواهید دریابید که چه کسانی است که فیلم هایش را در بوق کرده است و اگر شما می خواهید دریابید که چه کسانی در این کشور نقد سینمایی را با کار سیاسی اشتباه گرفته اند، نگاهی به همه نشریات بیندازید. لیبرالیسم جنسی در این جامعه امکان طرح ندارد. اگر به تجربیات رژیم گذشته نگاه کنید خواهید دید که چنین است. در سریال تلویزیونی « سراب » ( قسمت نهم ) هم دیدیم که « غیرت » هنوز در میان ایرانیانی که بیش از ده سال در آمریکا و سوئد و دانمارک زیسته اند زنده است. این فیلم ها جز دل خوش کنکی برای دلباختگان غرب چیزی به ارمغان نمی آورد؛ اول باید لفظ « غیرت » را از انسیکلوپدی وجود مردم این سرزمین پاک کرد ـ که ممکن نیست ـ و بعد...

آقای مخملباف ادای « اصالت الماهیتی » ها را در می آورد و می گوید که « عشق موجود نیست و در عالم تنها عاشق داریم و بس. » گذشته از آنکه این سخن پوچ است و اگر هیچ دلیلی موجود نبود، همین که اول لفظ « عشق » وجود دارد و بعد « عاشق » و « معشوق » را به اعتبار آن با این الفاظ خوانده اند کفایت می کرد خود آقای مخملباف هم به گفته خود پای بند نیست، چرا که در جایی از فیلم، موبور می گوید: « من همیشه عاشق بوده ام، اما معشوقی نداشتم. » و در نوشته هایشان نیز نوشته اند: « به گمان نگارنده گزل عاشق است. » و اما بعد از رسیدن می گوید: «ولی باز هم خوشبخت نیستم. »... و این خود اثبات اولیت و اصالت عشق است بر عاشق و معشوق. اگر عشق موجود نباشد، عاشق باید فقط به اعتبار وجود معشوق عاشق شود نه بدون آن.

از سوی دیگر، آقای مخملباف مترصد اثبات این معناست که گزل ـ و در فیلم « شب های زاینده رود »، سایه ـ نیاز به آزادی انتخاب دارد. آیا ایشان از خود پرسیده اند که اگر انسان فطرتاً آزاد نباشد، اصلاً نیاز به آزادی از کجا آمده است؟

مخملباف بدون آنکه خودش بداند، معتقد به « حقوق طبیعی » است و به همین دلیل در هنگام عشقبازی گزل و موبور در کالسکه، مرتباً به تصویر آن دو اسب بارکش رجوع می کند؛ یعنی انسان هم مثل حیوانات دارای همین حق طبیعی است که جفت خود را انتخاب کند و فارغ از قیودی که از جانب موقعیت، خانواده و غیره بر او تحمیل می شود هر غلطی که دلش می خواهد بکند. و بعد در هنگام دار زدن مومشکی، که با انتخاب خودش به سوی مرگ رفته است، یکی از اسب ها آزاد می شود! مستهجن است ـ و بیش تر از آن، شگفت آور ـ که انسانی بعد از آن همه مدعیات کارش به اینجا می کشد. درست در جامعه ای که « جبر موقعیت و شرایط » بسیاری از جوانان کشور را واداشت تا خود را برای آزادی فدا کنند، « جبر همان موقعیت و شرایط » بچه مسلمان تا خود خط بطلان بر هر چه داشت بکشد و در صف اصحاب هربوت مارکوز و پوپر از لیبرالیسم جنسی دفاع کند! به راستی از « جبر محیط » چه کارها که بر نمی آید! در سکانس عشقبازی در کالسکه آنچه که تهوع آور است استفاده از دو حیوان به عنوان سمبل نیاز طبیعی و حقوق مترتب بر آن است... و البته عجیب نیست اگر کار نسبیت در اخلاق به همین جا بکشد. در فیلم « شب های زاینده رود » هم « سایه » ـ با صرف نظر از بازی بسیار لوس و تصنعی اش ـ به « مهرداد » می گوید: « مردها می توانند هر زنی را که خواستند انتخاب کنند و بعد هم با وجود همسر خویش با هر زن دیگری که خواستند رابطه ای داشته باشند و کسی هم به آنها « فاحشه » نگوید، اما زن ها از این آزادی برخوردار نیستند. » عجیب است، یعنی آقای مخملباف حتی از تفاوت های فیزیکی زن و مرد و احکام حقوقی مترتب بر آن نیز غافل است؟ حتی داستان « زیاد ابن ابیه » را هم در تاریخ صدر اسلام نخوانده است که معلوم نبود پدرش که بود و بالأخره قرعه به نام « ابوسفیان » زدند! یعنی به راستی آقای مخملباف از تفاوت های ذاتی و فطری زن و مرد و منشأ احکام اخلاقی جامعه بی خبر است در جست وجوی لیبرالیسم جنسی است؟ باور نمی کنم.

در فیلم « شب های زاینده رود » مرتباً با آدم هایی سر و کار داریم که خودکشی کرده اند و استفراغ می کنند. آقای مخملباف خودکشی را نیز یکی از مصادیق اختیار و آزادی می بیند (رجوع کنید به خودکشی سایه بعد از خودکشی پدرش و آن پلان چندش آور رقص روی چمن و لابه لای درخت ها ). آقای مخملباف در این دو فیلم بسیاری از صورت های مختلف نیهیلیسم را تجربه کرده است؛ هم نیهلیسم هربرت ماکوز و اصحاب او را که رهایی را در در روی آوردن به عشق جنسی می دانند و هم نیهیلیسم کامو که رهایی را در انتحار می داند.

آیا یأس نیست که انسان را وادار به خودکشی می کند؟ پس انتحار نیز با آزادی و اختیار صورت نمی گیرد؛ باز هم نوعی دیگر از جبر است که آدم را وا می دارد تا انتحار کند: « جبر یأس ». اما یأس از کجا ناشی می شود؟ از موقعیت؟ از شهید شدن یک فرزند و اعدام شدن فرزندی دیگر؟ قطع نخاعی شدن؟... چرا در برابر همه این عوامل، یکی مأیوس می شود دیگری نمی شود؟ اگر جبر است، پس تأثیر آن بر همه افراد بشر باید یکسان باشد.

آقای مخمباف اصلاً مواظبت نمی کند که اشتباه نکند. در همان نوشته کذایی در مجله « فیلم » می نویسد:

نمونه مقابلش پیرمرد خودخواه و خبرچینی است که برای رسیدن به معشوقه اش او را در خطر مکرر می اندازد. آیا می توان گفت که پیرمرد عاشق نیست؟ و یا تنها می توان گفت که عاشق شجاع و از خودگذشتگی نیست؟

خوب، این شجاعت و از خودگذشتگی از کجا می آید که بعضی دارند و بعضی ندارند؟ باز هم از جبر موقعیت؟ پس کجاست که انسان در ساختن شخصیت خویش سهیم است؟ هیچ کجا؟ یعنی امکان اینکه انسان از موقعیت خویش خارج شود و جبرهای احاطه یافته بر خویش را انکار کند وجود ندارد؟ آیا امکان ندارد که انسان به موجبات غریزی خویش پشت کند و مثل حضرت یوسف از چنگ گناه بگریزد؟

چرا. آقای مخملباف با یک تفسیر به رأی از قرآن می گوید: « باید خدا رحم کند. » که اشاره است به اِنَ النَفْسَ لَاَمارةُ بِالسوءِ اِلا ما رَحِمَ رَبی . بله، باید خداوند رحم کند، اما چرا خداوند به بعضی ها رحم می کند و به بعضی دیگر نه؟

خداوند تنها به کسانی رحم می کند که می خواهند خود را از لغزش گناه حفظ کنند. و اصلاً اگر فرد « زنا » را لغزش نداند، چرا باید از آن اجتناب کند؟ پرسوناژهای فیلم های « نوبت عاشقی » و « شب های زاینده رود » زنا را گناه نمی دانند؛ آنها نه در گفته ها و نه در عمل معتقد به اخلاق نیستند، و پر روشن است آن آن که معتقد به نسبیت در آزادی و اختیار است نمی تواند معتقد به اخلاق باشد و اخلاق را صرفاً امری می داند که به خاطر « منافع اجتماع » باید حفظ شود و لذا، آدم ها را ملزم به اجرای آن نمی داند. به گفته های قاضی توجه کنید. وقتی عدالت امکان وجود نداشته باشد حق و باطل نیز بی معنا می شود و هیچ کس نمی تواند حق را به جانب خویش بداند. و مگر غربی ها چه می گویند؟ یعنی آقای مخملباف بعد از عمری ادعا حالا آمده است و برای ما اثبات لیبرالیسم می کند اخلاق را صرفاً در حد یک ضرورت یا میثاق اجتماعی معنا می کند؟ این دو فیلم صورت عامیانه ای از « اخلاق پوپری » را رواج می دهند... و البته باز هم مخدوش و مغلوط، چرا که آقای مخملباف از « دستفروش » به بعد دیگر فیلم نمی سازد بلکه خود را « تخلیه روانی » می کند.

« شب های زاینده رود » طرح یأس می کند، یأس از مردم، یأس از انقلاب، یأس از عدالت... و نهایتاً راه رهایی از یأس را در کشش جنسی میان زن و مرد می جوید. همین کشش است که پسر جانباز را روی پاهایش می ایستانَد و همین کشش است که سایه را به زندگی امیدوار می سازد و او را وامی دارد تا « واقعیت بشری » را بر «فداکاری » ترجیح دهد. اما تقٌ این عشق هم از همین حالا در آمده است: به یاد بیاورید گزل را که بعد از ازدواج با موبور که معشوق اوست، در پایان فیلم « نوبت عاشقی » می گوید: « باز هم خوشبخت نیستم. » پس خوشبختی در کجاست؟

« خوشبختی، رضایت از وضع موجود است. » این همان معنایی است که خود آقای مخملباف در فیلم « شب های زاینده رود » برای خوشبختی می تراشد ـ البته از قول روانشناس ها. پس اصلاً حاصل نمی آید و آنچه حقیقی تر است و ماندگارتر، « یأس » است. آقای مخملباف معضلات درونی خودش را فیلم می کند. و مردم را می نشاند تا بیماری فکری و عصبی او را به تماشا بنشیند بهترین دلیل هم فیلم های اوست. پس بهتر است باز هم به اجازه دهند که فیلم بسازد و فیلم بسازد و خودش را بیش از پیش در معرض تماشای مردمی بگذارد که به بادکنک ها عشق می ورزند.

آنچه که شیرین است همیشه و جذاب« عشق ممنوع » است واگرنه، کشش جنسی بعد از ازدواج سرد می شود. بنیان خانواده در جوامعی سنتی مثل ایران بر کشش جنسی نیست واگرنه، هیچ تضمینی بر بقای آن نبود. زن و مرد فراتر از آنکه از لحاظ جسمی مکمل یکدیگر هستند از لحاظ روحی نیز یکدیگر را تکمیل می کنند. این کمال روحی حاصل نمی آید مگر آنکه زن و شوهر خود را از هرزه گری و استجابت خواهش های نفسانی باز دارند و به یکدیگر اکتفا کنند، و در آن صورت، رابطه ای میانشان ایجاد خواهد شد که فراتر از هر نوع رابطه جنسی است؛ انسانی است و ماندگار و دیگر گسستی نیست. حال آنکه خواهش های غریزی محض، بعد از اطفای شهوت فرو می نشینند و اگر رابطه زناشویی را بخواهیم بر یک چنین پیوند ناپایداری استوار کنیم، بر باد خانه ساخته ایم. آقای مخملباف در « عروسی خوبان » از زبان حاجی می گوید: « حروم خوری خوشمزه س. » رابطه ممنوع همواره لذتی شیطانی دارد و اگر کسی خود را تسلیم آن کند همان بلایی بر سرش می آید که در فیلم « نوبت عاشقی » بر سر گزل آمده است، یعنی بعد از ازدواج با فاسق خویش که آن همه دوستش می داشت، سرد می شود و می گوید: « باز هم خوشبخت نیستم.» چرا که مصداق خوشبختی را در لذت حرام یافته است.

آقای مخملباف حتی از پرداختن به عشق بین زن ومرد نیز عاجز است، چه برسد به عشق با معنای عرفانی آن، که اصلاً این معنا را درک نمی کند. او فرق عشق ملکوتی و زمینی را نمی فهمد و فکر می کند که با پوچی بازی می توان این حقایق را انکار کرد. می پرسد:

آیا عشق ما به زنانمان پس از عقد آسمانی است، چون شرعی شده، اما قبل از ارائه دفترچه بسیج و دریافت کوپن های جهاز و تهیه یک اتاق اجاره ای زمینی است؟ شیوه آقای مخملباف درنوشتن، فیلم ساختن و تفکر در همین سؤال پیداست. درست در جایی که علی الظاهر یک بحث فلسفی(!) درگیر است، سخن از کوپن و اجاره و دفترچه بسیج می کند و عوام الناس را می فریبد، و البته نه برای همیشه. و اما جواب سؤال روشن است: بله، آسمان و زمین در حدود شرع معنا می شود، چه شما بفهمید و چه نفهمید. و البته اگر کسی این معنا نفهمد، من نمی دانم که چگونه می تواند دیندار بماند. حدود شرع، انسان و حیوان را از یکدیگر تمایز می بخشد و آسمان و زمین را. چرا از حیوان نخواسته اند که به حدودی متعهد باشد؟ اگر انسان حدود شرع را رعایت نکند هرگز نخواهد توانست از « جبر غرائز حیوانی » خلاص شود. به زبان خودتان نوشته ام که بفهمید. بالأخره انسان باید از این جبرهای متعددی که از جانب محیط، طبیعت، تاریخ و نفس بر او تحمیل می شود خلاص شود یا خیر؟ اگر هنوز به دکتر شریعتی اعتقاد دارید بروید و کتاب « چهار زندان بشر » را بخوانید تا بفهید که این زندان هاـ یا به قول شما جبرها ـ را نهاده اند تا بشر خود را از آنها رها کند و به « انسانیت برسد که عین حریت و آزادی است، آزادی از هر تعلقی. بشری که گرفتار در این زندان هاست هنوز مصداق کامل لفظ « انسان » نیست. او به ظاهر بشر است و در حقیقت همان قدر انسان است که توانسته باشد خود را از این موجبیت ها برهاند.

حدود شرع در مسئله جنسیت برای آن است که اگر انسان بخواهد در این وادی که بین او و حیوان مشترک است. روی به اباحه گری و ولنگاری بیاورد، برای همیشه در حیوانیت خویش ـ که ماده وجود اوست ـ خواهد ماند و هرگز به انسانیت نخواهد رسید. و بشر تا به این مرتبه نرسد هرگز معنای حقیقی « عشق » را در نخواهد یافت. تا پیش از آن، همه این جاذبه هاـ جنسی و غیرجنسی ـ او را از وصول به حقیقت وجود خویش باز می دارد، اما بعد از وصول، عشق را به معنای حقیق لفظ خواهد شناخت و آنگاه عشق او به زن ـ و یا عشق زن به مرد ـ می تواند مصداق لفظ « عشق » واقع شود. آقای مخملباف! این چیزی که شما در هر دو فیلم خود ـ « نوبت عاشقی » و « شب های زاینده رود » ـ عشق نامیده اید، عشق نیست، عدول از مقام انسانیت و رجوع به حیوانیت است، اعراض از آسمان ملکوت و رویکرد به زمین است، که اگر ملکوت آسمان نباشد، زمین طویله ای بیش نیست. و شما خودتان هم این معنا را در عمق فطرت خود و در ناخودآگاه خود پذیرفته اید، چرا که در هنگام جفتگیری مستهجن گزل و فاسق موبورش که کالسکه ـ نوبت دوم ـ رجوع شما در تصویر به سمبل دو اسب بارکش است. خودتان هم نابه خود می دانید که چه کرده آید.

آقای مخملباف! شما متعلق به قشری از جامعه ایران هستید که هرگز روشنفکر نخواهید شد. شما اگر بخواهید ادای روشفکرها را در بیاورید فیلمی مثل « شب های زاینده رود » می سازید که یک فیلم فارسی است و هر پلان فیلم داد می زند که سازنده فیلم از روشنفکری و مراتب و لوازم آن بی خبر است و فقط راه گم کرده ای حیران است. فیلم روشنفکری، « پرده آخر » است با ساختی در کمال مهارت. فیلم روشنفکری، فیلم « نقش عشق » است. فیلم روشنفکری خودش داد می زند که فیلمسازش متعلق به بورژوازی اشراف منش علم زده و غرب زده ایرانی است. شما فیلم فارسی می سازید و از « دستفروش » به بعد، فقط شعار داده اید.

آقای مخملباف! شما حتی فلسفه را هم نخوانده اید و نمی دانید، هر چند خودتان را از آموختن مستغنی بدانید. استاد دانشگاه شما در فیلم « شب های زاینده رود » داد می زند: « من نوشابه می خورم، پس هستم! »... و این نه تنها فلسفه باقی نیست، مضحکه است. منتها وقتی که شما فیلم را در مقام مضحکه آن استاد دانشگاه نساخته ایم وبالعکس او را تأیید فرموده اید، این حرف آدم را به خنده می اندازد و نشان می دهد که شما فلسفه نمی دانید.

« دکارت » در همه چیز شک کرده بود و در جست وجوی یک امر بدیهی به « من فکر می کنم، پس هستم » رسید، چرا که اصلاً نمی توانست به وجود عالم خارج همچون یک امر بدیهی یقین داشته باشد و اگرنه، مثلاً می گفت: « من راه می روم، پس هستم! من حرف می زنم، پس هستم! و... » اما گفت: « من فکر می کنم، پس هستم. »

آقای مخملباف هنوز در مرحله « شک » است و خلاف آنچه وانمود می شود هیچ چیز برای گفتن ندارد. فیلم ساختن برای او نوعی اظهار وجود است و هیچ غایت دیگری را در نظر ندارد. خانه تکانی هم نکرده است و فقط در شک غایت عمیق تر و عمیق تر شده است، اما باز هم حاضر به اعتراف به این حقیقت، لااقل در نزد خویش نیست. او باید روی به صداقت بیاورد تا نجات یابد.

[ منبع این خبر سایت خبر ایرونی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «آقای مخملباف! شما هرگز روشنفکر نخواهید شد» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت خبر ایرونی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات