داستان های واقعی/ لباس‌های من یادت نره!

داستان های واقعی/ لباس‌های من یادت نره!

لبخند و تلخند/ یکی از بچه های رزمنده هیکل کوچکی داشت. یکی از خصوصیات اخلاقی اش این بود که زیاد میخندید و خیلی شوخی میکرد، اما این شوخی به شکلی نبود که از حد بگذرد و باعث ناراحتی دیگران شود. یک سره تمام فکر و ذکرش این بود که دل بندگان خدا را شاد کند، آن روزها اتفاقات جالبی داخل اردوگاه افتاد. مثلا یکی از آن ها این بود که لباس های بچه ها یواشکی شسته می شدند و نیمه شب کفش ها براق می شدند.

خلاصه کلی اتفاق خوب پنهانی می افتاد. رزمنده شوخ وقتی این اتفاقات جالب را می دید میخندید و می‌گفت: «بابا این کیه که شبا زور و بازو در میاره و لباس بچه ها و ظرف های غذا رو میشوره؟» گاهی هم میگفت: «آقای زورو! لطف کن امشب لباس های من رو بشور و پوتین هام رو هم واکس بزن».

بعد از عملیات، وقتی علی قزلباش همان رزمنده شوخ طبع شهید شد یکی از بچه ها با گریه گفت: «بچه های یادش به خیر چقدر قزلباش زوروی گردان رو مسخره میکرد، زورو خودش بود و منو قسم داده بود به کسی چیزی نگم».

[ منبع این خبر سایت خبر ایرونی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان های واقعی/ لباس‌های من یادت نره!» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت خبر ایرونی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات