داستان جذاب "عالی‌جناب" اثر جعفر مدرس صادقی/ داستانهای کوتاه بزرگسالان

عالی‌جناب
جعفر مدرس صادقی

افسانه با عكس گرفتن مخالف بود. با لباس سفید عروس و سفره‏ی عقد هم مخالف بود. هرچه مادرش اصرار كرد، رضایت نداد عكّاس خبر كنند. می‏گفت خبری نیست كه عكس بگیرند. و راستی هم خبری نبود. فقط پدرومادرها بودند و بزرگان فامیل. آخوند عاقد خُطبه‏ی عقد را خواند و افسانه صبر نكرد كه آخوند، مطابق مرسوم، سه بار اجازه بگیرد، همان بار اوّل "بعله" اش را گفت و خُطبه‏ی عقد جاری شد. همه‏ی حُضّار شرمنده شدند. حتّا خودِ داماد هم از رو رفت. مادر افسانه هم، مثل همه‏ی مادرهای دیگر، سفارش كرده بود "مبادا دفعه‏ی اوّل و دوم بعله را بگی! خودتو بگیر! عروس باید خودشو بگیره! مبادا بخندی! مبادا زیادی حرف بزنی!"

افسانه كم‏حرف بود. بلد نبود خودش را بگیرد. فقط كُند و بی‏حال بود و راه كه می‏رفت، پاهاش را روی زمین می‏كشید و شكمش را جلو می‏داد و شمرده‏شمرده و آرام حرف می‏زد. دیربه‏دیر می‏خندید و اگر خیلی سرحال بود و تصمیم می‏گرفت به چیز خیلی خنده‏داری بخندد، فقط لبخند ملایم بی‏رمقی روی صورتش ظاهر می‏شد. روز عقد، به اصرار مادرش، آرایش مختصری كرد و با لباسی که دیر‌به‌دیر و فقط برای مهمانی‌ها می‌پوشید پای سفره‌ی عقد نشست. با لباس شیک پوشیدن و آرایش کردن مخالف بود. حتّا با خودِ ازدواج هم مخالف بود. اگر پدر و مادرش رضایت می‏دادند، ترجیح می‏داد توی محضر قال قضیّه را بكنند. امّا نمی‏خواست آنها را برنجاند. رنجیده كه بودند. بیشتر از این كه بودند، نمی‏خواست برنجاندشان. به اندازه‏ی كافی دلخورشان كرده بود. آنها دلشان می‏خواست افسانه لباس عروسی به تن كند، دلشان می‏خواست مراسم آبرومندی برگزار شود و عكّاس هم خبر كنند تا از مراسم عكس بگیرد. و مهم‏تر از همه، دلشان می‏خواست افسانه، تنها دخترشان، با مردی ازدواج كند كه سرش به تنش بیرزد. اگر با مردی ازدواج می‏كرد كه به‏ش می‏آمد داماد باشد و خانه و زندگی و شغل آبرومندی داشت یا دست‏كم قیافه و هیكل آبرومندی، شاید حتّا بدون مراسم عروسی و بدون عكس هم رضایت می‏دادند. امّا حالا كه افسانه كار خودش را كرده بود و داشت با پسری كه خودش پسندیده بود ازدواج می‏كرد، اجرای مراسم، عكس، لباس و آرایش، برای پدر و مادرش اهمیّت بیشتری پیدا كرده بود. چه عیبی داشت كه از مراسمی كه امروز برگزار می‏شد عكس بگیرند تا سالها بعد عكسها را به این و آن نشان بدهند و به یاد امروز بیفتند؟ لُطف زندگی به همین دلخوشی‏ها بود. جوان‏ها نمی‏فهمیدند. زمانه عوض شده بود و جوان‏های این دوره دیگر زیر بار حرف پدرومادرها نمی‏رفتند.

پدر و مادر افسانه با این ازدواج مخالف بودند. علی به نظر آنها برای ازدواج كوچك بود. چهار سال از افسانه جوان‏تر بود. دانشجو بود. كار نمی‏كرد. درآمدی نداشت. افسانه كار می‏كرد، كار نیمه‏وقت. مُنشی یك درمانگاه خصوصی بود. با حقوقی كه می‏گرفت، حتّا نمی‏شد یك اتاق فسقلی اجاره كرد. پس از ازدواج، مدّتی دنبال خانه گشتند و بعد از چند ماه جست‏وجوی بی‏حاصل، یكی از دوستهای علی كه او هم به‏تازگی ازدواج كرده بود و پدر پولدارش آپارتمان كوچكی برای او خریده بود، علی و افسانه را دعوت كرد كه آنجا ساكن شوند. آپارتمان دوتا اتاق بیشتر نداشت. یكی از اتاق‏ها را در اختیار آنها گذاشتند و اتاق دیگر مال آن زوج دیگر. هر دو زوج زندگی ساده‏ای داشتند. هرچه توی آن آپارتمان بود، چیزهایی كه از قبل بود و چیزهایی كه بعداً افسانه و علی خریدند و با خودشان آوردند، مشترک بود و هیچ‏كس صاحب هیچ‏چیز نبود. خرج این دو خانواده‏ی كوچک نوپا سوا نبود و هرچه هر كدام از آنها می‏خرید، برای همه می‏خرید و هر چهار نفر سر یك سفره می‏نشستند. دوست علی از آنها اجاره نمی‏گرفت. دوست علی هم مثل علی و افسانه مُرید عالی‏جناب بود و خوشحال بود كه با هم‏مسلك‏های خودش زیر یك سقف زندگی می‏كند.

پدر علی هم با این ازدواج مخالف بود. مرد پولداری بود. در خرّم‏آباد چاپخانه داشت. فقط برای شركت در مراسم عقد به تهران آمد و با قیافه‏ی عبوس، گوشه‏ای لم داد و به عروس و داماد كوچولو زُل زد. عروس و دامادی كه هیچ‏چیزشان به عروس‏ودامادها نمی‌آمد و به نظرش خنده‏دار می‏آمدند. "عروسك" و "دامادك". این اسم را همان‏جا برای آنها گذاشت و زیرلبی به زنش گفت. دیگر حرف نزد، لام تا كام. به او بر خورده بود. همه‏ی كسانی كه او را می‏شناختند می‏دانستند كه چه‏قدر به او بر خورده است و به او حق می‏دادند كه دلخور باشد. او بزرگ فامیل خودشان بود. همه‏ی فامیلشان، چه آنهایی كه ساكن خرّم‏آباد بودند و چه آنهایی كه در شهرهای دیگر بودند، هر مشكلی كه پیش می‏آمد و هر كاری كه داشتند، می‏آمدند پیش او و با او صلاح و مصلحت می‏كردند و آن‏وقت پسر خودش كه رفته بود تهران تا درس بخواند و به قول معروف به جایی برسد، هنوز دو سال از دوره‏ی دانشجویی‏اش نگذشته، عاشق این عروسک فسقلی شده بود و مادرش را واسطه كرده بود تا رضایت پدرش را جلب كند. و این زنها را كه می‏شناسید: هر كاری را با گریه و زاری پیش می‏برند. با گریه و زاری شوهرش را وادار كرده بود رضایت بدهد و با گریه و زاری، از شوهرش خواهش كرده بود در مراسم عقد شركت كند. و چه خوب شد كه عكّاس خبر نكرده بودند! پدر علی اصلاً دلش نمی‏خواست عكسش را بغل این عروس و داماد مسخره بگیرند. سر سفره‏ی عقد، رونما به عروس نداد. حاضر نشد به پسرش، برای روبه‏راه كردن زندگی، كمك كند. سر مهریّه اصلاً چانه نزد. فقط گفت "به من مربوط نیست. خودش باید بدهد." حتّا مقرّری ماهانه‏ی علی را كه در دو سال اخیر برای او می‏فرستاد قطع كرد. گفت "خودش می‏داند." به زنش كه گریه و زاری می‏كرد، گفت "تا همین‏جاش هم به اندازه‏ی كافی تحقیر شدم." فردای روز عقد، برگشت خرّم‏آباد.

افسانه تا پیش از ازدواج، در خانه‏ی پدرش، اتاق مستقل داشت. یك خانه‏ی حیاطدار بزرگ یك‏طبقه، با استخر و باغچه و شش‏تا اتاق، در خیابان نیاوران. شش‏تا اتاق برای سه نفر: اتاق خواب پدر و مادرش، اتاق كار پدرش، اتاق خودش و سه‏تا اتاق دیگر هم خالی و بی‏استفاده مانده بود. پدر افسانه قُد نبود. با این كه از علی خوشش نمی‏آمد و دلش نمی‏خواست دخترش به این زودی ازدواج كند، به سرنوشت آنها دلبسته بود. با این كه دلش می‏خواست حالا كه ازدواج كرده بودند، بیایند همان‏جا توی خانه‏ی خودش زندگی كنند، اصرار چندانی نكرد و وقتی كه شنید تصمیم گرفته‏اند توی خانه‏ی یكی از دوستهای علی زندگی كنند، كمی غُر زد، امّا بعد كه دید حریفشان نمی‏شود، رضایت داد. حتّا برای آنها مقرّری ماهانه‏ای معیّن كرد، چون كه می‏دانست با حقوق افسانه زندگی‏شان نمی‏چرخد.

مادر افسانه دلش می‏خواست افسانه ازدواج كند. افسانه به سنّ‌ و ‌سال ازدواج رسیده بود و حتّا اگر می‏خواستید سخت بگیرید، شاید كمی دیر هم شده بود یا داشت می‏شد: سه‏چهار سال بود دانشگاهش را تمام كرده بود و یكی دو سال دیگر سی سالش تمام می‏شد. امّا علی انتخاب بدی بود. علی جوان بود، ریزه‏میزه بود، بی‏كار بود، بی‏پول بود. همه‏ی عیبهای ممكن را داشت. خود مراسم عقد هم كه به اصرار افسانه بی هیچ دنگ و فنگی برگزار شده بود، فكری بود كه مادر افسانه را مُدام آزار می‏داد. مادر افسانه دلش نمی‏خواست توی هتل جشن بگیرند یا نوازنده و خواننده دعوت كنند و هفت شب و هفت روز بزن و بكوب باشد. نه. این زیاده‏روی‏ها سرشان را بخورد. لازم نبود. فقط ای كاش مجلس آبرومندی برگزار می‏شد، ای كاش كیک سفارش می‏دادند. نه كیک چندطبقه، كیک یك‏طبقه، امّا كیكی كه اسم افسانه و علی را روش نوشته باشند. و ای كاش شام مفصّلی تهیّه می‏كردند و افسانه لباس عروس می‏پوشید و علی لباس دامادی می‏پوشید و خیلی‏ها را از دوستان و آشنایان دور و نزدیك دعوت می‏كردند و ای كاش (و این از همه واجب‏تر بود)عكس هم می‏گرفتند: از كیک، از مهمان‏ها، از سفره‏ی عقد، از عروس و داماد، عروس با لباس عروس و داماد با كُت و شلوار دامادی و كراوات.

غُرزدن‏های مادر افسانه از همان فردای روز عقد شروع شد. تا یكی دو ماه اوّل بعد از ازدواج كه هنوز به خانه‏ی دوست علی نرفته بودند، افسانه توجّه چندانی به این غُرزدن‏ها نداشت. و بعد كه افسانه از خانه‏ی پدری درآمد و در خانه‏ی دوست علی مستقر شدند و زندگی مشترک با علی تازگی روزهای اوّلش را از دست داد و مثل همه‏ی زندگی‏های دیگر، با مُختصری تفاوت، به عادت تبدیل شد، غُرزدن‏ها همچنان ادامه داشت و روزهای جمعه كه برای ناهار به خانه‏ی پدر و مادر افسانه می‏رفتند، مادر افسانه باز حرف روز عقد را پیش می‏كشید و افسوس می‏خورد كه از آن روز هیچ عكسی ندارند و آن‏قدر به آنها سركوفت زد و آن‏قدر گفت و گفت و گفت، تا افسانه از رو رفت و رضایت داد كه یك بار دیگر مراسم عقد را تكرار كنند، امّا نه به‏اسم عقد: سوری به مناسبت ازدواج آنها كه همه‏ی فامیل را دعوت كنند و عكس هم بگیرند و افسانه لباس عروسی بپوشد و علی لباس دامادی.

علی هیچ‏وقت كُت‌و‌شلوار نمی‏پوشید. فقط یك بار پوشید و آن هم سر سفره‏ی عقد. آن كُت‌و‌شلوار هم قرضی بود: از دوستی كه حالا همخانه‏اش شده بود قرض گرفت. باز هم از همان دوستش باید قرض می‏گرفت. فقط همان دوست بود كه كُت‌و‌شلوار داشت. نه یك دست، چندین دست. و این بار همه‏ی كُت‏وشلوارهای او را امتحان كرد تا یكی را كه درست قالب تنش باشد پیدا كند. كُت‌و‌شلوار سر سفره‏ی عقد قالب تنش نبود، گُشاد بود. همه‏ی كُت‏وشلوارهای دوستش برای او گُشاد بود. یكی از كُت‏وشلوارهای قدیمی دوستش را پوشید كه برای دوستش دیگر تنگ شده بود. برای علی اندازه بود. امّا باز هم قالب تنش نبود. شانه‏های كُت برای شانه‏های علی بزرگ بود. شلوار بلند بود و پاچه‏هاش می‏كشید روی زمین. افسانه پایین شلوار را تو گذاشت، امّا دست به تركیب كُت نمی‏شد زد. اگر می‏خواستند كُت‌و‌شلوار بهتری سفارش بدهند، باید دو هفته مهمانی را به تأخیر می‏انداختند و مادر افسانه، حالا كه با این‏همه زحمت افسانه را راضی كرده بود، حوصله‏ی صبر كردن نداشت. لباس عروسی افسانه مال مادرش بود، امّا درست قالب تن افسانه. مثل این كه اصلاً برای او دوخته باشند. با كفشهای بی‏پاشنه‏ی خودش، پایین دامن لباس روی زمین كشیده می‏شد و كف اتاق‏ها را جارو می‏كرد. امّا كفشهای پاشنه‏بلند مادرش را كه پوشید، لبه‏ی چیندار دامنش دو سه انگشت با زمین فاصله داشت. دامنش گُشاد و پُف‏كرده بود و فنر داشت، سنگین بود. امّا افسانه بعد از چند دقیقه، با این لباس اُخت شد. توی این لباس راحت بود. از این طرف به آن طرف می‏رفت، چرخ می‏زد، خودش را توی آینه‏ی قدّی هال نگاه می‏كرد، به همه‏ی اتاق‏ها سركشی می‏كرد. در اتاق پدرش را كه بسته بود بی‏خبر باز كرد و پدرش را كه توی صندلی پُشت میز تحریرش داشت چُرت می‏زد، با قیافه‏ی تازه‏اش ترساند.

پدرش توی صندلی جابه‏جا شد، نگاهی به سرتاپاش انداخت. آب از لب و لوچه‏اش آویزان بود. چشمهای پُف‏كرده‏اش را به‏هم زد. گفت "خواب می‏بینم؟"

افسانه خندید. چرخی زد تا پدرش لباسش را خوب تماشا كند. گفت "اگه گفتی این لباس مال كیه؟"

پدرش نمی‏دانست و نمی‏خواست بداند. مال هر كس كه بود، حالا تن دخترش بود و خیلی هم به او می‏آمد. گفت "چه‏قدر خوشگل شدی!"

افسانه گفت "خیلی ممنون." باز هم چرخی زد و داشت از اتاق می‏رفت بیرون كه شنید پدرش چیزی گفت، چیزی شبیه "كوفتش بشه الاهی" یا "حرومش باشه". پرسید "چیزی گفتی؟"

پدرش گفت "گفتم مُباركه. گفتم به پای هم پیر بشین."

افسانه گفت "خیلی ممنون."

مهمانی در خانه‏ی پدر افسانه برگزار شد. علی با كُت‌و‌شلوار تازه‏اش رو آمده بود، بزرگتر از سنّ و سالش می‏زد. امّا باز هم، با این قیافه‏ی جدید، وقتی كه پهلوی افسانه می‏ایستاد، به او نمی‏آمد شوهر افسانه باشد. افسانه از او بلندقدتر بود، هیكلش درشت‏تر بود. به افسانه می‏آمد خواهر بزرگتر علی باشد. و اگر لباسشان را باهم عوض می‏كردند، به افسانه می‏آمد شوهر علی باشد. امّا به علی نمی‏آمد شوهر افسانه باشد. ساعتی پیش از آمدن مهمان‏ها، هر دو مقابل آینه‏ی قدّی ایستادند و خودشان را توی آینه نگاه كردند و خندیدند. چه خوب بود عكسی مثل همین تصویر توی آینه‏ی قدّی می‏گرفتند، با قیافه‏های شاد و خندان، قیافه‏هایی كه مال خودشان بود، و با لباس‏هایی كه مال خودشان نبود امّا توی عكس معلوم نمی‏شد كه مال خودشان بود یا نبود. دوربین عكّاسی هم مهیّا بود: دوربین عكّاسی خاله‏ی افسانه.

خاله‏ی افسانه زودتر آمده بود تا به مادر افسانه كمك كند. شام مفصّلی برای مهمان‏ها تهیّه می‏دیدند. مادر افسانه به هیچ‏كدام از مهمان‏ها نگفته بود به چه مناسبت دعوتشان كرده. فقط تلفن زده بود و گفته بود فلان شب تشریف بیاورید منزل ما و اگر كسی پرسیده بود "به چه مناسبت،" گفته بود "دور هم باشیم." بیست سی نفری می‏شدند. و همین تعداد برای عكس گرفتن كافی بود.

افسانه برای عكس گرفتن بی‏تاب بود. دست در گردن داماد، توی اتاق پدرش، پُشت به قفسه‏ی كتاب‏ها ایستاد و از خاله‏اش خواست اوّلین عكس را بگیرد.

مادر افسانه موافق نبود. گفت "صبر كنید تا مهمان‏ها بیان!" دلش می‏خواست همه‏ی عكسها را وقتی كه مهمان‏ها آمدند بگیرند. حتّا عكسهای دونفره. عكس دونفره‏ی پدر و مادر افسانه، مادر افسانه با لباس عروسی و پدر افسانه با كُت‌و‌شلوار مشكی، پیراهن سفید چیندار و پاپیون مشكی، روی تاقچه‏ی اتاق پذیرایی بود. مادر افسانه روی صندلی نشسته بود و پدر افسانه كنار صندلی ایستاده بود و دستش را گذاشته بود روی پُشتی صندلی. مادر افسانه قاب‏عكس را با دستمال پاك كرد و شیشه‏اش را برق انداخت و مدّتی به عكس زُل زد. مثل این كه همین دیروز بود. عكس را توی عكّاسخانه گرفته بودند. آن زمان رسم نبود توی عروسی عكس بگیرند. بعد از عروسی، عروس و داماد می‏رفتند عكّاسخانه و عكّاسخانه‏ها لباس عروس و داماد برای عكس گرفتن داشتند. مادر افسانه خوشش نمی‏آمد با لباس عروس عكّاسخانه عكس بگیرد و لباس خودش را با خودش برده بود تا با لباس خودش عكس بگیرد. دلش می‏خواست به هر كس كه این عكس را می‏دید بگوید این لباس لباس خودش بوده، بگوید عكّاسخانه لباس قرضی هم داشت، امّا این لباس كه می‏بینید لباس خودم بوده، لباسی كه تا امروز، توی كمد، صحیح و سالم، نگهش داشته بود، لباسی كه امروز به تن دخترش به این برازندگی و زیبایی بود. لباس پدر افسانه قرضی بود. لباس عكّاسخانه. مادر افسانه دلش می‏خواست همه بدانند لباس افسانه همان لباس عروسی توی عكس است. خاله‏ی افسانه خبر داشت. امّا دایی افسانه (كه هنوز نیامده بود) حتماً یادش نبود. پدر افسانه هم اصلاً یادش نیامد. فقط كافی بود نگاه دقیقی به این عكس بیندازید. تمیز كردن شیشه‏ی روی عكس نیم ساعت طول كشید. این لباس با همه‏ی لباس‏های دیگر فرق داشت. هیچ عكّاسخانه‏ای لباس به این قشنگی نداشت. امروز افسانه با این لباس مثل خود او بود. توی اتاق‏ها چرخ می‏زد و مثل مادرش روی همه‏چی دستمال می‏كشید تا همه‏چی را برق بیندازد و برای مهمانی آماده كند. چه شور و اشتیاقی داشت! چرا اتاق‏خواب‏ها را تر و تمیز می‏كرد؟ مهمان‏ها كه به اتاق‏خواب‏ها كاری نداشتند. همه‏ی مهمان‏ها همین‏جا توی اتاق پذیرایی جا می‏گرفتند و هیچ‏كس قرار نبود توی اتاق‏ها سرك بكشد.

مادر افسانه گفت "افسانه، فقط روی میزهای اتاق پذیرایی را دستمال بكش!"

افسانه داشت سنگ تمام می‏گذاشت. از این رو به آن رو شده بود. چرا روز عقدكُنان این شور و اشتیاق را نداشت؟ تقصیر این پسر بود. او بود كه عقلش را دزدیده بود. هنوز هم، مادر افسانه خبر داشت، هر دو به طور مرتّب در جلسه‏های هفتگی محفلشان شركت می‏كردند. در یكی از همین جلسه‏ها بود كه باهم آشنا شده بودند. درست است كه افسانه پیش از آشنایی با علی به این جلسه‏ها می‏رفت و زمینه‏اش را داشت، امّا اگر با علی آشنا نمی‏شد، شاید بعد از مدّتی ول می‏كرد و می‏رفت سراغ یك سرگرمی دیگر. سرگرمی برای جوان‏های هم‏سن‏وسال او زیاد بود. زمانی می‏رفت كلاس گیتار، زمانی می‏رفت كلاس خیّاطی، زمانی كتاب می‏خواند و می‏خواست نویسنده شود، زمانی توی مهمانی‏ها درباره‏ی سیاست و آینده‏ی مملكت بحث می‏كرد و می‏خواست یك حزب سیاسی مستقل تشكیل بدهد، زمانی می‏رفت استخر آب گرم... امّا علی سابقه‏اش بیشتر بود. محفل برای علی سرگرمی نبود، همه‏ی زندگی‏اش بود. تا پیش از ازدواج، توی یكی از تمپل‏های محفلشان زندگی می‏كرد، جزوه‏های آموزشی محفلشان را پخش می‏كرد، نوشته‏های عالی‏جناب را كه رئیس محفل بود و خودش مُقیم آمریكا بود. محفل با ازدواج مخالف بود. خیلی از دوستان علی، بعد از ازدواج، با او قطع رابطه كردند. بعد از ازدواج، علی دیگر مُقیم تمپل نبود. به تمپل سر می‏زد و توی همه‏ی جلسه‏های آنها شركت می‏كرد، امّا مُقیم نبود. مثل پیش از ازدواج نمی‏توانست همه‏ی وقتش را صرف كار پخش و تبلیغ كند. هنوز فعّال بود، امّا نه مثل پیش از ازدواج. پدر و مادر افسانه امیدوار بودند بعد از ازدواج هر دو به‏كلّی از محفل دست بكشند، امّا باز هم هر دو در جلسه‏ها شركت می‏كردند و جُزوه‏های آنها را می‏خواندند و در همه‏ی مهمانی‏ها از عالی‏جناب حرف می‏زدند.

از گفته‏ها و نوشته‏های عالی‏جناب تفسیرهای مختلفی وجود داشت. خود عالی‏جناب در هیچ‏كدام از نوشته‏های خودش هیچ اشاره‏ی صریحی به مسئله‏ی ازدواج نكرده بود. آن‏قدر مسائل مهم و حیاتی و در ابعاد جهانی و اغلب لاینحل وجود داشت كه جایی برای بحث درباره‏ی مسائل پیش ‏پا افتاده‏ای مثل ازدواج باقی نمی‏ماند. این خلیفه‏های عالی‏جناب بودند كه در همه‏ی موارد گُنگ دست به كار می‏شدند و تفسیرها و تعبیرهایی مطرح می‏كردند تا مُریدهای خُرده‏پا را از سردرگُمی نجات دهند. امّا علی گوشش بدهكار هیچ تعبیر و تفسیری نبود. هیچ‏كدام از خلیفه‏های عالی‏جناب را قبول نداشت. نوشته‏های عالی‏جناب را با عقل خودش می‏سنجید و فقط تفسیرهای خودش را قبول داشت. علی معتقد بود "عالی‏جناب با خودِ ازدواج مخالف نیستند." می‏گفت "ایشون با عروسی مخالف‏اند." بعد از روز عقدكُنان، بحثهای زیادی بین عروس و داماد جوان درگرفت. علی معتقد بود "عالی‏جناب با ازدواج موافق‏اند، امّا با جشن عروسی و عكس گرفتن موافق نیستند."

دایی افسانه با اوّلین گروه مهمان‏ها وارد شد و رسیده و نرسیده، با علی شروع كرد به بحث كردن. علی همان حرفهای تكراری همه‏ی مهمانی‏ها را می‏زد. به قیافه‏اش نمی‏آمد به‏زور او را به این مهمانی آورده باشند. كُت‌و‌شلوار قرضی، حالا كه توی مُبل لم داده بود، به نظر می‏آمد قالب تنش باشد. پاهاش را روی هم انداخته بود و داشت با دایی افسانه درباره‏ی مخالفت عالی‏جناب با جشن عروسی و عكس گرفتن حرف می‏زد.

دایی افسانه گفت "پس چه‏طور خودِ ایشون عكسشون را روی جلد همه‏ی كتاب‏هاشون چاپ كرده‏اند؟"

علی توضیح داد "با اجازه‏ی خودِ ایشون نبوده. نه عكس گرفتنش، نه چاپ كردن عكس پُشت جلد كتاب‏ها. هیچ‏كدوم با اجازه‏ی خودِ ایشون نبوده."

مهمان‏ها از لباس عروسی افسانه جا خوردند. افسانه آرایش غلیظی كرده بود، موهاش را درست كرده بود، فر داده بود و تور نازک سفیدی انداخته بود روی موهاش. توی لباس عروسی، عین عروسك شده بود. همین كه او را با لباس عروسی می‏دیدند، تازه می‏فهمیدند كه این مهمانی فقط مال "دور هم بودن" نبوده. همه دست ‏خالی آمده بودند. همه از مادر افسانه گله كردند كه چرا به آنها نگفته است مهمانی به چه مناسبت برگزار می‏شود.

مادر افسانه گفت "خبری نیست. فقط لباس پوشیده. روز عقدش نپوشید، امروز پوشیده."

خاله‏ی افسانه با ورود مهمان‏ها دست‏به‏كار شد و چپ و راست عكس می‏گرفت. افسانه مُدام راه می‏رفت و خودش از مهمان‏ها پذیرایی می‏كرد. نمی‏خواست مهمانی شباهتی به عروسی داشته باشد، نمی‏خواست مثل عروس‏ها خودش را بگیرد و بالای مجلس، پهلوی داماد، بنشیند. داماد مشغول بحث كردن با دایی افسانه و مهمان‏های دیگر بود و عروس مُدام می‏چرخید و با مهمان‏ها عكس می‏گرفت، مُدام جا عوض می‏كرد تا عكسهایی كه خاله‏اش می‏گرفت متنوّع‏تر باشد، سعی می‏كرد به دوربین نگاه نكند، امّا می‏دانست خاله‏اش کی دگمه‏ی دوربین را فشار می‏دهد و در آن لحظه تكان نمی‏خورد، سرش را بالا می‏گرفت و لبخند می‏زد. افسانه از لباس عروسی‏اش خیلی خوشش آمده بود، از تور سفید روی موهاش خیلی خوشش آمده بود. به مهمان‏ها می‏گفت "من این لباس را خیلی دوست دارم، من این تور سفید را خیلی دوست دارم." و با این حرف می‏خواست بگوید فقط به این دلیل این لباس را پوشیده، فقط به این دلیل كه این لباس را دوست دارد.

مادر افسانه شام را زود كشید و پیش از این كه مهمان‏ها بروند سر میز شام، خاله‏ی افسانه چندتا عكس از میز شام برداشت. سویا بود و مُرغ سُرخ‏كرده و دو سه جور خورش رنگ و وارنگ. عروس و داماد فقط سویا می‏خوردند. گوشت لب نمی‏زدند. هیچ‏وقت گوشت لب نمی‏زدند. این یكی از تعلیمات اساسی عالی‏جناب بود كه همه‏ی پی‏روانش باید رعایت می‏كردند. علی پنج سال بود گوشت نمی‏خورد و افسانه سه سال. باز هم، سر میز شام، بحثی بین دایی افسانه و علی درگرفت. دایی افسانه با یك دست قاشق پُر از چلومُرغش را توی دهانش فرو برد و با دست دیگر پُشت ‏جلد یكی از كتاب‏های عالی‏جناب را به مهمان‏ها نشان داد. عكس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد این كتاب چاپ شده بود كه عالی‏جناب را در حال لبخند زدن نشان می‏داد. عالی‏جناب چهره‏ی گردِ گوشتالویی داشت، سبیل‏های پُرپُشت آویزانش روی دهانش را پوشانده بود. چارزانو نشسته بود روی زمین و به یك پُشتی بزرگ تكیه داده بود، دستهای پشمالوی خپله‏اش را گذاشته بود روی شكم گُنده‏اش و به دوربین نگاه می‏كرد. دایی افسانه گفت "ببینم. خودِ ایشون هم فقط با همین غذاهای رژیمی سر می‏كنند؟" به ظرف سویا اشاره كرد. "من كه باور نمی‏كنم."

دایی افسانه بیشتر از همه حرف می‏زد. بلبل‏زبانی می‏كرد، مهمان‏ها را می‏خنداند، با علی بحث می‏كرد، جوک می‏گفت و خودش بیشتر از همه می‏خندید. دوربین كوچكی با خودش آورده بود كه از آن هم حرف زد. یك دوربین جیبی جمع‏وجور كه واقعاً توی جیب جا می‏گرفت. درست به اندازه‏ی یك پاكت سیگار. در یكی از سفرهای اخیرش به اروپا خریده بود. از لندن. آدرس دقیق داد كه از كدام خیابان و خوب یادش بود كه چند پوند. و چه عكسهای خوبی كه با همین دوربین در پاریس و رُم و شهرهای دیگر گرفته بود! دوربین ساده‏ای بود كه احتیاجی به تنظیم كردن نداشت. بر خلاف دوربین خاله‏ی افسانه كه گُنده و سنگین بود و فاصله و نور و همه‏چیزش را باید به‏دقّت تنظیم می‏كردی. خاله‏ی افسانه دوربینش را از تهران خریده بود و خیلی گران. دوربین حرفه‌یی بود. عكّاس‏های حرفه‌یی با این دوربین عكس می‏گرفتند. بحث داغی بین آنها درگرفت. هر كدام از دوربین خودش تعریف می‏كرد و از عكسهای خوبی كه با دوربینش گرفته بود. دایی افسانه هم از وقتی كه وارد شده بود عكسهای زیادی گرفته بود. مادر افسانه گفت "باید دید! تا خودِ عكسها را نبینیم، باور نمی‏كنیم." و از دستپُخت خودش تعریف كرد. مهمان‏ها هنوز از دستپُخت او تعریف نكرده بودند. پُرچانگی دایی و خاله‏ی افسانه به هیچ‏كس مجال حرف زدن نداده بود. مادر افسانه مهمان‏ها را غافلگیر كرد و همه شروع كردند به تعریف كردن از دستپُخت او. همه باهم حرف می‏زدند، باهم می‏خندیدند و صدا به صدا نمی‏رسید.

پدر افسانه توی اتاق كار خودش قدم می‏زد و به این بگومگوهای فامیلی و خنده‏ها گوش می‏داد. در اتاق بسته بود و هنوز كسی نیامده بود او را خبر كند. حتّا از سر میز شام او را صدا نزده بودند. مثل این كه یادشان رفته بود چنین آدمی هم توی خانه هست. پدر افسانه منتظر بود خبرش كنند و صبر می‏كرد و دلش می‏خواست ببیند کی به یادش می‏افتند. همه‏ی مهمان‏ها قوم‏وخویش‏های زنش بودند یا دوستهای زنش و دوستهای علی و افسانه. زنش همیشه فقط قوم‏وخویش‏ها و دوستهای خودش را دعوت می‏كرد، از دوستها و قوم‏وخویش‏های شوهرش خوشش نمی‏آمد و دلش نمی‏خواست از آنها پذیرایی كند.

پدر افسانه قیافه‏ی خودش را توی آینه‏ی كوچكی كه بغل میز تحریرش بود نگاه كرد. زشت بود. كج و معوج بود. كلّه‏اش زیادی گُنده بود. تاس بود. چشمهاش پُف كرده بود و زیر چشمهاش دوتا حلقه‏ی كبود آویزان بود. چیزی توی صورتش ندید كه قابل تعریف كردن باشد. هیچ چیز دیگری هم نداشت كه قابل تعریف كردن باشد. نگاهی به دور و برش انداخت. اینجا اتاق خودش بود: اتاق مطالعه و كار. اسم اینجا را گذاشته بود "اتاق مطالعه" و گاهی هم می‏گفت "اتاق كار"، امّا نه كاری توی این اتاق صورت می‏داد و نه مطالعه‏ای می‏كرد. حوصله‏ی كتاب خواندن نداشت. هیچ‏كدام از كتاب‏هایی را كه توی قفسه‏های دورتادور اتاق خاك می‏خورد نخوانده بود. كتاب‏های نایاب گران‏قیمتی داشت، كتاب‏های چاپ سنگی، كتاب‏های مرجع، كتاب‏های غیر مرجع. می‏توانست سر میز شام از كتاب‏های نایابی كه داشت حرف بزند. امّا می‏دانست كه دخترش و علی به ریشش می‏خندند و مسخره‏اش می‏كنند. زنش بیشتر از همه به او می‏خندید. هیچ‏كس حرفهای او را جدّی نمی‏گرفت. زنش همیشه عادت داشت وسط حرف او بدود. یادش نمی‏آمد جمله‏ی كاملی را سر میز شام یا توی اتاق پذیرایی خطاب به مهمان‏ها ادا كرده باشد. و اگر مهمان هم نداشتند، خودی‏ها به حرفهای او گوش نمی‏دادند. همیشه از حرف زدن منصرف می‏شد و یادش می‏رفت كه چی می‏خواست بگوید. زنش از تحقیر كردن او كیف می‏كرد و دوست داشت توی ذوق او بزند. می‏دانست كه در غیاب او زنش به مهمان‏ها و دوستهای خودش چه می‏گفت. اگر حرفی از او به میان می‏آمد، زنش می‏خندید، مسخره‏اش می‏كرد و به آنها می‏گفت شوهرش مرد بازنشسته‏ی ازكارافتاده‏ی بی‏سواد و تنبلی ا‏ست كه از صبح تا شب وقتش را با قدم زدن توی پاركها و خیابان‏ها و تلویزیون تماشا كردن و گوش دادن به رادیو و ور رفتن به كتاب‏هایی كه هیچ‏كدامشان را نخوانده است تلف می‏كند.

پُشت میز تحریرش نشست و كاغذ سفیدی را كه روی میز بود پیش كشید. دلش می‏خواست چیزی بنویسد، نامه‏ای برای زنش یا افسانه. شاید نامه‏ی او را می‏خواندند. دلش می‏خواست بنویسد چرا هیچ‏كس غیبت او را احساس نمی‏كند، چرا هیچ‏كس او را صدا نمی‏زند؟ حتّا هیچ‏كدام از مهمان‏ها سراغ او را نمی‏گرفتند. هیچ‏وقت چیزی نمی‏نوشت، حتّا نامه. كسی را نداشت كه برایش نامه بنویسد. اگر علی و افسانه می‏رفتند به شهرِ دیگری یا مهاجرت می‏كردند، برای آنها نامه می‏نوشت. و ماجرای همین امروز را هم برای آنها می‏نوشت: روزی كه هیچ‏كس خبر نداشت كه او سر میز شام نیست. هیچ‏كس سراغ او را نمی‏گرفت، هیچ‏كس در اتاق او را باز نمی‏كرد و نمی‏آمد تو. كاری كه خودش همیشه می‏كرد. دوست داشت وقت و بی‏وقت، در اتاق افسانه را باز كند و برود تو. افسانه همیشه در اتاقش را می‏بست. قفل نمی‏كرد. فقط می‏بست. دوست داشت در اتاق افسانه را باز كند و سرك بكشد. می‏خواست ببیند هست یا نه و چه‏كار می‏كند: خوابیده است یا بیدار است، لباس پوشیده است یا نه. حق داشت. ناسلامتی پدرش بود. گاهی ساعت‏ها طول می‏كشید و در اتاقش بسته می‏ماند و هیچ صدایی از توی اتاقش بیرون نمی‏آمد. كسی خبر نداشت توی اتاقش هست یا از در رو به حیاط رفته است بیرون. گاهی وقتها، مهمان كه داشتند، از در رو به حیاط اتاقش می‏زد به چاك تا مجبور نباشد بیاید پیش مهمان‏ها و خودش را نشان بدهد. گاهی وقتها، در اتاقش را كه باز می‏كرد، می‏دید چارزانو نشسته است وسط اتاق. ساعت‏ها، چارزانو، بی‏صدا و بی‏حركت، می‏نشست روی زمین. مِدیتِیشِن می‏كرد. مادر افسانه با این دربازكردن‏ها مخالف بود. سر او داد می‏زد و به او تذكّر می‏داد كه این كار كار خوبی نیست. امّا این حرفها توی گوشش فرو نمی‏رفت. كار خودش را می‏كرد. و یك روز كه زنش نبود، دید درِ اتاق افسانه قُفل بود. عصبانی شد. دسته‏ی در را چند بار تكان داد. صدایی نیامد. تلنگر زد. با مُشت كوبید به در. صدایی نیامد. ناچار شد با لگد بكوبد به در و قُفل در را بشكند. و تا او قُفل در را بشكند و برود تو، افسانه رفته بود توی حیاط و از در حیاط رفته بود بیرون. و تا صبح نیامد. رفته بود تمپل. شب، توی تمپل خوابیده بود. و از همان شب بود كه تصمیم گرفت با علی ازدواج كند.

سر میز شام، علی داشت حرف می‏زد و همه ساكت شده بودند تا صدای او را بشنوند. آرام حرف می‏زد و مهمان‏ها كه تا چند لحظه‏ی پیش این‏همه سر و صدا راه انداخته بودند، نفسشان را توی سینه حبس كرده بودند و آن‏قدر ساكت بودند كه پدر افسانه توی اتاق دربسته صدای علی را می‏شنید. داشت درباره‏ی عالی‏جناب حرف می‏زد. داشت می‏گفت "ایشون معلّم عشق‏اند. ما همه‏چیزمون را از ایشون داریم. كتاب‏های ایشون به همه‏ی زبان‏های زنده‏ی دنیا ترجمه شده."

دستش را دراز كرد و یكی از كتاب‏های عالی‏جناب را از لای كتاب‏های توی قفسه كشید بیرون. عكس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد كتاب چاپ شده بود. درست عین قصّاب‏ها. حق با دایی افسانه بود. این شكم گُنده را با غذاهای گیاهی چه‏طور پُر می‏كرد؟ به این مرد می‏آمد كه هر روز چلوكباب و چلومُرغ توی شكم گُنده‏اش بتپاند. به او می‏آمد قصّاب یا راننده‏ی كامیون باشد، نه عالی‏جناب. شاید هم از بس كه آش خورده بود به این روز افتاده بود. دلش می‏خواست ماجرای روزی را كه به خانه‏ی آش‏خورها سر زده بود روی این كاغذ بنویسد. همان خانه‏ای كه علی و افسانه توی یكی از اتاق‏هاش زندگی می‏كردند. مدّتی بود رفته بودند آنجا و زنش به او با تأخیرِ زیاد خبر داده بود كه آنجا را پیدا كرده‏اند. پدر افسانه می‏خواست ببیند دخترش كجا زندگی می‏كند. حق داشت بداند. افسانه با او مشورت نكرده بود. هیچ‏وقت با او مشورت نمی‏كرد و كار خودش را می‏كرد. پدرش با ازدواج افسانه مخالف بود، با همه‏ی كارهایی كه می‏كرد مخالف بود. امّا نمی‏توانست بی‏تفاوت بماند. آدرس را از زنش گرفت و یك‏روز عصر، بی‏خبر، رفت آنجا. افسانه و علی نبودند. دوست علی او را برد توی اتاق پذیرایی و او روی یكی از مُبلهای نزدیک در نشست. از لای یكی از درها كه نیمه‏باز بود، دید كسی روی تخت اتاق آن‏طرف هال خوابیده و یك نفر (كه زنی بود) داشت توی اتاق راه می‏رفت. بوی گندی از همان دم در به بینی‏اش خورده بود: بوی غذای مانده و دوا. دوست علی اصرار كرد بنشیند تا علی و افسانه برگردند. گفت رفته‏اند خرید و همین حالا برمی‏گردند. رفت برای او آش بیاورد. پدر افسانه گفت "نه، ممنونم. چیزی نمی‏خورم." ولی دوست علی اصرار داشت كه از او پذیرایی كند. نه چای می‏خوردند، نه شربت، نه شیرینی، نه قهوه. فقط آش می‏خوردند و تنها وسیله‏ی پذیرایی‏شان آش بود. گوشه‏ی اتاق پذیرایی، دسته‏دسته كتاب تلنبار بود، بسته‏بندی شده و باز. همه عین هم. پا شد، نگاهی انداخت. همه كتاب‏های عالی‏جناب بود. تعداد زیادی از یكی از كتاب‏های عالی‏جناب. با همان عكس رنگی عالی‏جناب پُشت جلد. عكس بزرگ قاب‏شده‏ی عالی‏جناب به دیوار اتاق پذیرایی آویزان بود: همان عكس پُشت جلد كتاب. شاید راستی‏راستی عكس دیگری نداشت و شاید علی راست می‏گفت كه از عكس گرفتن خوشش نمی‏آمد و این عكس را دزدكی گرفته بودند. شاید اگر كمی بیشتر توی این خانه می‏ماند و این آش را می‏خورد، همه‏ی حرفهای علی را باور می‏كرد. دوست علی آش را بلافاصله آورد. آش حاضر و آماده بود. همیشه همین آش را می‏خوردند و از صبح تا شب آش حاضر و آماده بود، آش ولرم بی‏مزّه‏ای كه معلوم نبود توش چی بود. همان بویی كه از دم در به بینی‏اش خورده بود، حالا از توی آش به حلقش فرو رفت. دو قاشق خورد. قاشق سوم را هم به‏زور توی دهانش فرو برد. قاشقش را گذاشت توی آش و دیگر نخورد. دوست علی اصرار داشت كه باز هم بخورد و اصرار داشت كه صبر كند تا علی و افسانه از خرید برگردند. امّا حالش داشت به‏هم می‏خورد و نمی‏توانست صبر كند. پا شد و به‏زحمت خودش را تا دم در رساند. همان‏جا، بیرون در، بالا آورد. دوست علی گفت "عیبی نداره. از قرار معلوم، غذای ما به شما سازگار نیست." و در را بست. صدای یك نفرِ دیگر را شنید كه می‏گفت "مزاجشون هنوز عادت نكرده به این غذاها." از پُشتِ در، صدای خنده‏ای آمد. صدای چند نفر بود كه داشتند می‏خندیدند. و یكی از خنده‏ها خنده‏ی زن بود. نكند خودِ افسانه بود كه داشت می‏خندید. همه به او می‏خندیدند: افسانه، علی، دوست علی، همه، هركس كه او را می‏شناخت. زنش همیشه به او می‏خندید. پی بهانه می‏گشت كه به او بخندد. و فردا كه خبر بالا آوردنش را شنید، بیشتر از همیشه به او خندید. از شدّت خنده، روی پاهاش بند نبود. نیم ساعت تمام فقط می‏خندید، زمین را چنگ می‏زد و آب از چشمهاش سرازیر بود.

روی كاغذ نوشت:


این‏جانب به این وسیله اعلام می‏كنم كه جهان جای خوبی برای زندگی كردن نیست.


به عکس عالی‏جناب نگاهی انداخت و خنده‏اش گرفت. چه قیافه‏ی خنده‏داری داشت! "چه‏قدر شماها به من بخندید؟ اجازه بدهید كمی هم من به شما بخندم." این دوتا جمله را هم می‏خواست بنویسد، امّا ننوشت. حالا نوبت او بود بخندد. از سر جاش پا شد و بلندبلند خندید. نه. صدای خنده‏ی او را كسی از بیرون نمی‏شنید. حرفهای علی تمام شده بود و باز بگومگوهای فامیلی درگرفته بود. داشتند سر همدیگر را می‏خوردند و حرفهای تكراری ردّوبدل می‏شد. پُزدادن‏ها، منم‏منم‏كردن‏ها، جوكهای بی‏نمك.

روی كاغذ نوشت:


این‏جانب به این وسیله آقای عالی‏جناب را از مقام خود عزل و از این پس خودم شخصاً هدایت مردم را به عهده گرفته و كتاب‏های خودم را خواهم نوشت.


كتاب عالی‏جناب را جر داد و انداخت روی زمین. از در رو به حیاط، رفت بیرون. بی سر و صدا، از در خانه رفت بیرون و رفت تا كتاب‏های خودش را بنویسد.


* * *

عالی‏جناب سگ كی بود؟ پدر افسانه از عالی‏جناب زشتتر نبود. حتّا توی عكس، اگر عكس می‏گرفت و آن هم عكس رنگی، بهتر از او می‏افتاد. مثل عالی‏جناب سبیل‏های قصّابی نداشت و شكمش هم به آن گُندگی نبود. عكس شش‌درچهار سیاه‌و سفیدش كه توی روزنامه‏ها چاپ شد، مال سالها پیش بود، مال زمانی كه كارمند رُتبه‏ی دوازده وزارت دارایی بود و بیست ‏تا كارمند زیر دستش كار می‏كردند. پایین عكس اسم و فامیلش را نوشته بودند و تاریخ خارج شدنش را از منزل و از مردم خواسته بودند كه اگر او را پیدا كردند، "اطّلاع داده مُژدگانی دریافت دارند." امّا هیچ‏كس از روی این عكس قدیمی نمی‏توانست او را بشناسد. قیافه‏ی پدر افسانه در سالهای اخیر به‏كلّی عوض شده بود. همه‏ی موهاش ریخته بود، (توی عكس كاكُل داشت،) دندان‏های جلوش افتاده بود و یكی‏دوتا هم كه نیفتاده بود، سیاهِ سیاه بود، (توی عكس لبخند می‏زد و دندان‏های جلوش سفید و مرتّب بود،) چشمهاش ریز بود و توی گودی پایین ابروهای پُرپُشتش فرو رفته بود (توی عكس چشمهاش درشت و وَق‏زده بود).

در مهمانی یك ماهِ بعد، روزنامه‏ای كه عكس پدر افسانه توش چاپ شده بود دست‏به‏دست می‏چرخید. افسانه باز هم لباس عروسی پوشیده بود و علی لباس دامادی. عكسهای مهمانی قبلی همه خراب شده بود و مادر افسانه ناچار شده بود مهمانی دیگری ترتیب بدهد و این بار مهمان‏های دیگری دعوت كرده بود. هیچ‏كدام از مهمان‏های قبلی توی این مهمانی نبودند. همه دوستهای خودش بودند با همكلاسی‏های زمان دانشجویی افسانه. و یك عكّاس حرفه‌یی با دوربین حرفه‌یی‏اش مُدام میان مهمان‏ها می‏چرخید تا طبیعی‏ترین و بهترین عكسهای ممكن را از عروس و داماد و مهمان‏ها بگیرد. مادر افسانه ناچار بود برای مهمان‏ها توضیح بدهد كه این عكس روزنامه آخرین عكس شوهرش بود. او به عكس گرفتن علاقه‏ای نداشت. زورش می‏آمد عكس بگیرد. نوشته‏های او را به مهمان‏های خودمانی‏تر نشان می‏دادند و می‏خندیدند.

علی برای مهمان‏ها از عالی‏جناب حرف می‏زد. مهمان‏ها كه حرفهای علی برایشان تازگی داشت، ساكت می‏شدند تا صدای علی به همه برسد. گاهی یكی از آنها كه به علی دورتر بود، می‏گفت "لطفاً كمی بلندتر صحبت كنید!"

امّا علی نمی‏توانست بلندتر حرف بزند و باید ساكت می‏شدند و جلوتر می‏آمدند تا همه‏ی حرفهای او را بشنوند. همه سراپا گوش بودند و موقع گوش دادن هیچ‏كس نمی‏خندید و پارازیت نمی‏انداخت. افسانه به مادرش گفت "از این به بعد، هیچ‏وقت دایی‏جون را دعوت نكنیم."

مادرش موافق بود. دایی افسانه تنها كسی بود كه حرفهای علی را جدّی نمی‏گرفت.

[ منبع این خبر سایت نی نی نما می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «داستان جذاب "عالی‌جناب" اثر جعفر مدرس صادقی/ داستانهای کوتاه بزرگسالان» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت نی نی نما منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات