شاهنامه خوانی: داستان بیست و دوم، پادشاهی کیخسرو (قسمت دوم) -آکا

سایت سرگرمیsmsاس ام اس،پیامک ,[categoriy]

شاهنامه خوانی: داستان بیست و دوم، پادشاهی کیخسرو

شاهنامه خوانی: داستان بیست و دوم، پادشاهی کیخسرو (قسمت دوم) -آکاشاهنامه خوانی: داستان بیست و دوم، پادشاهی کیخسرو (قسمت دوم) -آکا

آکاایران: شاهنامه خوانی: داستان بیست و دوم، پادشاهی کیخسرو (قسمت دوم)

آکاایران: شاهنامه خوانی: داستان بیست و دوم، پادشاهی کیخسرو (قسمت دوم)

تخوار به فرود گفت:او بیژن پسر گیو است و گیو جز او فرزندی ندارد. تو به اسبش تیر بزن که شاه او را دوست دارد و نباید دل شاه را بشکنی. او ممکن است پیاده هم جنگ کند و تو با او نمی توانی پیکار کنی. فرود تیری بر اسب بیژن زد و او از اسب افتاد ولی بدون اسب عزم جنگ کرد و آن دو باهم درگیر شدند. فرود تیری دیگر زد ولی بیژن سپر گرفت و بعد تیغ کشید. فرود برگشت و بیژن او را دنبال کرد. فرود به دژ رفت و بعد در دژ بسته شد و از دیوار قلعه سنگ باریدن گرفت. بیژن خروشید شرم نکردی که فرار کردی؟ و به ناچار برگشت. توس قسم خورد که دمار از روزگارشان درمی آورد.

به گزارش آکاایران: شبانگاه که همه خوابیده بودند جریره خواب دید که دژ آتش گرفته و غم دلش را پر کرد. بر بام دژ رفت و دید همه جا سپاهیان ایران هستند پس نزد فرود رفت و گفت: بیدار شو همه جا را دشمن اشغال کرده است. فرود گفت: غم مخور اگر عمر من به سر آمده باشد کاری نمی توان کرد. پدرم هم در جوانی کشته شد و عاقبت همه مرگ است پس خود را مجهز کرد و راه افتاد. سپاه ایران به دژ حمله برد و نبرد آغاز شد و درنهایت همه ترکان کشته شدند اما فرود همچنان می جنگید اما فشار بر او زیاد شد و به سوی دژ رفت اما رهام و بیژن کمین کرده بودند و بیژن جلوی او را گرفت. فرود گرز را از میان کشید و خواست بر سرش بکوبد که رهام از پشت تیغی کشید و بر سرش کوفت و او را به شدت مجروح کرد. فرود به سختی خود را به دژ رساند و در دژ بسته شد. مادرش او را در برگرفت و مویه می کرد. فرود گفت: تمام کنیزان من به دست آنان اسیر می شوند پس باید به بالای دژ بروند و خود را به پایین پرت کنند تا دست بیژن به آن ها نرسد. این را گفت و مرد. کنیزان همگی به بالای دژ می رفتند و خود را به پایین می انداختند. جریره همه گنج ها را به آتش سوزاند و تمام اسبان را کشت و بعد به بالین پسرش رفت و با دشنه خود را کشت.

وقتی بهرام به دژ رسید بسیار ناراحت بود و به بالین فرود رفت و با چشمان گریان به ایرانیان گفت: او از پدرش هم بدتر کشته شد. از کیخسرو شرم نکردید؟ گودرز و گیو هم رسیدند و اشک از چشمانشان جاری گشت و به طوس گفتند: تندی تو باعث پشیمانی می شود و از تندی تو بود که چنین جوان رشیدی مرد و حتی کشته شدن زرسپ و ریو هم به همین خاطر بود. توس هم ناراحت و پشیمان بود و دستور داد دخمه¬ای شاهانه درست کنند و تن فرود را با مشک و کافور در آن قرار دهند و زرسپ و ریو را نیز در کنار او قراردادند.

سه روز بعد سپاه به راه افتاد و به توران خبر رسید که ایرانیان به کاسه رود می آیند. از ترکان جوانی به نام پلاشان آمد تا لشکر را ببیند. وقتی گیو درفش پلاشان را دید گفت: بروم و سرش را ببرم اما بیژن گفت: شاه به من امر کرده و برای همین به من خلعت داد. گیو گفت: برای جنگ شتاب مکن شاید از پس او برنیایی. بیژن گفت: مرا نزد شاه کوچک مکن پس زره سیاوش را از گیو گرفت و پوشید و به راه افتاد. پلاشان درراه نشسته بود و آهویی را که شکار کرده بود می خورد. وقتی اسب او اسب بیژن را دید شیهه کشید و پلاشان فهمید که کسی می آید. به بیژن گفت: نامت چیست: که عمرت سررسیده است. بیژن خود را معرفی کرد و سپس جنگ آغاز گشت. ابتدا با نیزه اما نیزه ها شکست بعد با شمشیر و سپس با عمود و بیژن چنان با عمود بر میان پلاشان زد که مهره های کمر او شکست. بیژن پیاده شد و سرش را برید و به سوی پدر رفت و گیو شاد شد. بیژن سر پلاشان را نزد سپهبد سپاه برد و توس بر او آفرین گفت.

از آن سو خبر به افراسیاب رسید که سپاه ایران به کاسه رود آمده است پس او لشکری آماده کرد.در همین زمان تندبادی آمد که از سردی همه ایرانیان فسرده شدند و همه جا یخ بست و برف همه جا را فراگرفت و کسی به جنگ فکر نمی کرد. بسیاری از مردم و چهارپایان تلف شدند بعد از یک هفته آفتاب زد و آب همه جا را فراگرفت.توس به سپاه گفت: بهتر است زودتر برویم وگرنه نابود می شویم. بهرام گفت: تو با پسر سیاوش جنگیدی و به حرف های من گوش ندادی حالا این بدی ها به تو می رسد.توس گفت: این سرنوشت بود اگر او از نژاد شاهان بود زرسپ هم دیوزاده نبود. نباید دیگر به گذشته فکر کنیم. سپس گفت: گیو قرار بود آن کوه هیزم را بسوزاند.گیو به راه افتاد اما بیژن گفت: من هم باید همراهت بیایم چون تو پیر شده ای اما گیو گفت: من هنوز زمین گیر نشده ام و می توانم این کار را بکنم پس پیکان آتش را به سوی کوه هیزم نشانه رفت و آنجا را آتشی فراگرفت که تا سه روز می سوخت و روز چهارم سپاه ازآنجا گذشت و به هامون خیمه زدند. درراه گروگرد بودند که به تژاو خبر رسید که از ایران سپاهی آمده است. او کبوده را فرستاد تا ببیند ایرانیان چه اندازه هستند تا شاید بتوانند به آن ها شبیخون بزنند.در آن زمان بهرام دیده بانی می داد و اسب کبوده صدایی کرد و بهرام گوش هایش تیز شد و کمان را آماده کرد و بر کمربند کبوده زد و او به زمین افتاد.بهرام گفت: راست بگو چه کسی تو را فرستاده؟ پس کبوده امان خواست و گفت: تژاو مرا فرستاده اگر مرا نکشی راه را نشانت می دهم اما بهرام نپذیرفت و سرش را برید.بعد از مدتی که کبوده نیامد تژاو فهمید که بلایی بر سر او آمده پس لشکر را حرکت داد و به سوی ایرانیان رفت.گیو نزد تژاو رفت و نامش را پرسید و او خود را معرفی کرد و گفت که مرزبان و داماد افراسیاب است.گیو گفت: تو در برابر ما سپاه چندانی نداری پس تندی مکن اگر با ما همراه شوی و از توس اطاعت کنی من سفارش تو را می کنم.تژاو گفت: تو به کمی سپاه من نگاه مکن من با این سپاه کاری می کنم که پشیمان شوید.بیژن به پدر گفت: چرا به او پند می دهی و مهر می آوری؟ باید با او جنگید پس گیو در قلب سپاه و بیژن در پیشاپیش سپاه قرار گرفت و تژاو هم به همراه ارژنگ و مردوی بود. بعد از مدتی دوسوم تورانیان کشته شدند و ارژنگ هم هلاک شد پس تژاو گریزان گشت و بیژن به دنبالش بود و با نیزه تاج او را ربود وقتی تژاو نزدیک دژ رسید اسپینوی به او گفت: سپاهت چه شد؟ راضی نشو من به دست دشمن بیفتم. مرا به پشتت بنشان و با خود ببر. تژاو نیز چنین کرد و باهم به سوی توران رفتند اما اسب توان کشیدن دو نفر را نداشت.تژاو به اسپینوی گفت: چاره این است که تو پیاده شوی زیرا آن ها با تو دشمنی ندارند پس اسپینوی پیاده شد و تژاو غمگین به راه خود ادامه داد.بیژن رسید و اسپینوی را گرفت و در پشت خود نشاند و به مقر سپاه برگشت.تژاو نزد افراسیاب رسید و ماجرای لشکرکشی طوس را گفت و از کشته شدن پلاشان سخن راند.افراسیاب به پیران گفت: به تو گفتم از هر سو سپاه بیاور و تو درنگ کردی یا پیر شدی و یا بددلی می کنی.پیران مردان جنگی را فراخواند و صدهزار سپاهی فراهم کرد. در راست سپاه بارمان و تژاو و در چپ نستیهن بود. آن ها قصد داشتند ناگهانی شبیخون بزنند. پیران سی هزار سوار برگزید و شبانگاه به آرامی راه افتادند.ایرانیان همه مست بودند فقط گیو و گودرز بیدار بودند و وقتی گیو سروصدا شنید لباس پوشید و به سراپرده توس رفت و گفت: برخیز که دشمن حمله کرده سپس نزد پدر و هرکس که هشیار بود رفت و همه را بیدار کرد و با بیژن دعوا کرد که اینجا برای جنگ کردن آمدی یا می خوارگی؟
تا صبح همه دشت پر از کشتگان ایرانیان شد و گودرز به هر سو نگاه می کرد دشمن می دید. دوسوم ایرانیان کشته شدند و بقیه مجروح بودند و پزشکی هم نبود که آن ها را مداوا کند. فرستاده ای نزد شاه فرستادند تا وضعیتشان را بازگوید و تعیین تکلیف کند. شاه وقتی خبرها را شنید غمگین شد. از طرفی از درد و مرگ برادرش ناراحت بود و از طرفی درد لشکر آزرده اش کرده بود. نامه ای نوشت و پس از آفرین خدا به عمویش فریبرز گفت که توس دیگر سپهبد نیست او بی لیاقتی خود را نشان داد و خون برادرم را باوجود توصیه های من به زمین ریخت. از این به بعد تو فرمانده هستی و اگر احتیاج به مشورت داشتی با گودرز در میان بگذار و توس را نزد من بفرست تو نیز بر جنگ شتاب مکن و پیشرو سپاهت را گیو قرار بده و مبادا که به بزم و می رو بیاورید. نامه به فریبرز رسید و او نامه شاه را برای همه خواند پس توس درفش کیانی را به فریبرز داد و نزد شاه رفت اما شاه به او اعتنایی نکرد و او را خوار نمود و به او گفت: تنها به خاطر اینکه از نژاد منوچهر هستی و به خاطر ریش سفیدت تو را زنده می گذارم ولی از جلوی چشمم دور شو.

 

از آن سو فریبرز به رهام گفت: نزد پیران برو و بگو شبیخون آیین مردان نیست اگر مردانگی داری مدتی صبر کن تا مجروحان ما شفا پیدا کنند و یک ماه مهلت خواست. رهام نزد تورانیان رفت و پیام فریبرز را به پیران سپرد. پیران گفت: شما به جنگ پیش دستی کردید و ما از توس جز تندی ندیدیم.او آمد تا انتقام سیاوش را بگیرد اما پسرش را کشت. ما یک ماه صبر می کنیم بعدازآن اگر از توران بروید با شما کاری نداریم وگرنه جنگ تنها راه ماست. در این مدت فریبرز به تجهیز لشکر می پرداخت و بعد از اتمام مهلت جنگ آغاز شد. سپاه ترکان در راست خود رویین و در چپ لهاک را داشت و در قلب سپاه پیران و هومان و نستیهن بودند. در سپاه ایران گیو در راست و اشکش در چپ و فریبرز با دیگر پهلوانان در قلب بود. جنگ سختی درگرفت و گودرز و پیران به سختی باهم جنگیدند. لهاک و فرشیدورد به سمت گیو رفتند اما تیراندازی شدید به آن ها مهلت نمی داد. هومان به فرشیدورد گفت: باید به قلب سپاه هجوم برد تا فریبرز فرار کند. گودرز که چنین دید به سوی قلب گاه رفت اما تعداد دشمن زیاد شده بود و کاری از کسی ساخته نبود و فریبرز به سوی کوه فرار کرد.گودرز به بیژن گفت: نزد فریبرز برو و او را بیاور که وقتی دشمن درفش کیانی را ببیند روحیه اش کم می شود پس بیژن نزد فریبرز رفت و گفت چرا پنهان شدی اگر نمی آیی درفش را به من بده تا ببرم. فریبرز فریاد زد: برو که تو تازه کار هستی این درفش را شاه به من داد و شایسته تو نیست.بیژن تیغی بر درفش زد و آن را به دونیم کرد و نیمه آن را با خود برد. وقتی ترکان او را دیدند یکی از آن ها سوی او رفت تا با او بجنگد. هومان گفت: آن اخترکیانی است که نیروی ایرانیان به آن است اگر آن را به چنگ آوریم نیرویشان کاسته می شود. بزرگان ایران به کمک بیژن آمدند و بالاخره درفش کیانی نزد سپاه رسید. در این میان ریو پسر کاووس هم کشته شد و همه افسرده بودند. گیو خروشید که نگذارید تاج او به دست دشمن بیفتد که باعث ننگ ماست پس بهرام حمله برد و تاج را به دست آورد. جنگ تیزتر می شد و از گودرزیان فقط هشت تن باقی مانده بود. نهصدتن از نژاد پیران و سیصدتن از اطرافیان افراسیاب کشته شدند. اما آن روز به وفق مراد ایرانیان نگذشت و آن ها شکست خوردند. اسب گستهم کشته شد و بیژن او را به ترک خود نشاند و فرار کردند.ترکان شاد شدند و به لشکرگاه خود رفتند و ایرانیان همه مجروح بودند. بعدازآن بهرام نزد پدر رفت و گفت: وقتی تاج را می گرفتم تازیانه من گم شد و بر آن نام من نوشته شده است. این برایم ننگ است باید بروم و آن را بیاورم. گودرز گفت: ای پسر نرو و به خاطر یک تکه چوب خود را به رنج نینداز. گیو گفت: ای برادر نرو. من تازیانه فراوان دارم. یکی از فرنگیس و یکی از کاووس گرفته ام و پنج تا دیگر هم دارم. این هفت تازیانه را به تو می بخشم. بهرام گفت: این برای من ننگ است که تازیانه ام به دست دشمن بیفتد. پس به رزمگاه رفت و بر کشتگان گریست. یکی از آن ها هنوز زنده بود و تقاضای آب کرد. بهرام گریان زخم او را بست و گفت: اکنون ترا نزد سپاه می برم صبر کن تا تازیانه ام را پیدا کنم. بالاخره تازیانه اش را یافت اما اسبش ناگهان مادیانی دید و به سوی او رفت و شیهه کشید و هر کاری کرد فایده نداشت پس پیاده برگشت تا مجروح را ببرد. ترکان از وجود او آگاه شدند و به سوی او تاختند. بهرام کمان را به زه کرد و بسیاری از آنان را کشت. سواری به سوی پیران رفت و موضوع را گفت. پیران پرسید او کیست؟ گفتند: او بهرام است. پیران به رویین گفت: برو و او را زنده بیاور اما بهرام به سوی او نیز تیرباران می کرد و بسیاری از یاران رویین کشته شدند و به ناچار رویین بازگشت. پیران غمگین شد و بر اسب نشست و نزد بهرام رفت و گفت: تو چرا پیاده اینجا آمدی؟ وقتی تو را با سیاوش می دیدم بسیار خردمند و بیدار یافتم. من با تو نان ونمک خورده ام و نمی خواهم سرت به خاک بیاید. بیا باهم سوگند بخوریم و هم پیمان شویم و تو با ما باش. تو پیاده نمی توانی از پس ما برآیی. بهرام گفت: سه روز است چیزی نخورده ام تنها حاجت من از تو اسبی است تا برگردم. پیران گفت: اگر از افراسیاب هراسی نداشتم اسبی به تو می دادم اما نمی توانم پس برگشت. تژاو به پیران گفت: نباید با او بامحبت رفتار کنی پس شتابان نزد بهرام رفت و به او گفت: تو از دست ما رهایی نمی یابی تو سر بسیاری از ما را بریدی حالا نوبت توست. بهرام را محاصره کردند و وقتی تیرهای بهرام تمام شد نیزه به دست گرفت. دریایی از خون همه جا را فراگرفت. نیزه هایش که تمام شد با گرز و تیغ مبارزه کرد. مدتی گذشت و از تیر دشمنان تنش مجروح بود وقتی بی توش و توان شد تژاو به پشت او رفت و تیغی بر کتف او زد و دودستش جدا شد. صبح گیو به بیژن گفت: باید به دنبال بهرام بگردیم. همه جا را گشتند و بالاخره او را یافتند.

 

[ منبع این خبر سایت آکاایرام-سرگرمی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «شاهنامه خوانی: داستان بیست و دوم، پادشاهی کیخسرو (قسمت دوم) -آکا» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت آکاایرام-سرگرمی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات