عشق بی جان (سه داستان کوتاه ایرانی) -آکا

سایت سرگرمیداستانک،داستان کوتاه جالب

,love is dead (three iranian short story),عشق بی جان (سه داستان کوتاه ایرانی),وقتی عشق مرده است (سه داستان کوتاه ایرانی),[categoriy]

عشق بی جان

عشق بی جان (سه داستان کوتاه ایرانی) -آکاlove is dead (three iranian short story),عشق بی جان (سه داستان کوتاه ایرانی),وقتی عشق مرده است (سه داستان کوتاه ایرانی),داستانک

آکاایران: عشق بی جان (سه داستان کوتاه ایرانی)

آکاایران: مرد:

در آغوش کاناپه مهربانم در آرامش کامل خوابیده ام که صدای زنگ آیفون تمرکزم را به هم می زند. نگاهی به مانیتور آیفون می اندازم و یک زن را می بینم که ابلهانه به دوربین زُل زده است. چقدر احمق و آشنا به نظر می رسد…

به گزارش آکاایران: خدای من!  زنم است! …

یک ماهی می شود که با خاله خان باجی های فامیل، یک تور ایرانگردی تشکیل داده اند. چقدر زود یک ماه تمام شد! مثل همیشه آسانسور لعنتی خراب است و مجبور شدم چمدانهای سنگین را از پله ها بالا بیاورم… وسط اتاق بغلم می کند. لباسش بوی عرق و دود گازوئیل می دهد… گونه هایش هم شور است.

وقتی به حمام رفت، خانه را وارسی می کنم تا چیز شک برانگیزی بر حسب تصادف این گوشه کنارها پیدا نکند. چون آن وقت مجبورم کل این هفته را برای اثبات بی گناهی ام حرف بزنم. یکی از چمدانها را باز می کنم تا دلیل سنگینی بیش از حدش را بفهمم. خدایا! اینجا یک بازار “سید اسماعیل” کوچک است!…

صدای نا مفهومش از حمام به گوش می رسد که این خود دلیلی بر آن است که دیوانه تر شده، چون قبلا با خودش حرف نمی زد. وقتی از حمام بیرون آمد، حوله اش را مثل عمامه سند باد دور سرش پیچید و خودش را روی کاناپه ام انداخت. هزار بار گفته ام کاناپه مثل مسواک، یک وسیله شخصی است و دوست ندارم کسی خودش را روی کاناپه ام پرت کند… اینهمه جا… برود برای خودش یک کاناپه دست و پا کند…اه اه ….

مشغول حرف زدن است و من تمام حواسم به آن دسته از موهایش است که از لای حوله بیرون افتاده و از نوکش قطره قطره روی کاناپه ام آب می چکد. می پرسم برایم چه سوغاتی آورده… موثر بود! مثل پنگوئن به سمت چمدانهای آن طرف اتاق دوید و من فرصت پیدا می کنم تا طوری روی کاناپه لم بدهم که دیگر جایی برای دوباره نشستنش باقی نماند! مثل شعبده بازها از داخل چمدان ها خرت و پرتهای رنگی در می آورد و نشانم می دهد. به گمانم برای من خریده. وانمود می کنم که خیلی ذوق زده شده ام و برایش اطوارهای عاشقانه در می آورم. کاش بشود دوباره سفر برود. حیف من.

زن:
چقدر زود تمام شد… دوباره مجبورم برگردم در آن خراب شده و هر روز شاهد مردی باشم که مثل دیوانه ها روی کاناپه کوفتی اش می نشیند … مجبورم بغلش کنم و خودم را ذوق زده نشان بدهم. تنش بوی عرق می دهد. اصلا در حمام حواسم نبود که بلند بلند به بخت بدم لعنت می فرستم، هرچند می دانم نشنیده. چون یا یکی از چمدانها را باز کرده و فضولی می کند یا خانه را وارسی می کند تا مدرک جرمی باقی نگذارد. عمدا” همه موهایم را در حوله نپیچیدم تا کاناپه اش را خیس کنم. وقتی مثل بچه ها حرص کاناپه بد ترکیبش را می خورد، قیافه اش حسابی دیدنی است. دلم برایش می سوزد و می روم تا سوغاتش را نشانش دهم…

نگاه کن خدای من! کدام احمقی است که وقتی ببیند بعد از یک ماه برایش یک مایوی بنفش راه راه و یک جفت جوراب پشمی سوغات آورده اند اینقدر ذوق کند؟! واقعاً حیف من.

نویسنده: ناشناس


صدای موزیک بلند بود .زن لیوانش را سر کشید . صدا را بلند تر کرد و دوباره شروع کرد به رقصیدن .با صدای بلند می خواند وپیچ و تاب می خورد . گاهی از لذت فریاد می کشید و هروقت که تب و تابش فروکش می کرد یک لیوان دیگر سر می کشید .
دورو برش همه چیز مبهم بود و بلندی صدا گنگی فضا را چند برابر کرده بود . در خیالش به تمام کسانی که دوست داشت آن لحظه در کنارش باشند فکر می کرد ,با تکتکشان می رقصید , به چشمانشان نگاه می کرد واحساسش را فریاد می زد . احساسی مملو از عشق ,نفرت و هوس .

صدای زنگ دررویایش را به هم ریخت .موزیک را قطع کرد و دررا باز کرد – شوهرش بود .
خیلی سریع سلام کرد ونگاهش را چرخاند .

– چرا اینقدر دیر درو باز کردی ؟
– صدای زنگ رو نشنیدم
– این بوی چیه ؟بازم شروع کردی ؟
زن به نایلون میوه ها نگاه کرد و آن را از شوهرش گرفت وگفت : فقط یه کم خوردم .
مرد با طعنه گفت :معلومه یه کم خوردی .دیگه داری دائم الخمرمی شی. .زن نگاهش را جدی کرد و گفت :
– خب دیگه بس . چیزدیگه ای نیست سرش جرو بحث کنی ؟
– چرا هست ,خودت !
– آره تو راست میگی ولی من الان حوصله جر و بحث ندارم
– اینکه چیز تازه ای نیست تو کی حوصله داشتی ؟
– خودت چی ؟ مگه نمی گم بس کن ؟!
– تو بس کن صدای درامب ودرومبت تا ته کوچه می اومد …

زن به آشپزخانه رفت هواکش راکه روشن کرد صدای مرد درسرو صدای هواکش گم شد .
زن هنوزگیج و گول بود , سعی کرد ذهنش را متمرکز کند . مشغول آماده کردن میز شام شد. بشقابها را برد و روی میز گذاشت مرد سر میز نشسته و همچنان غر می زد.
مردگفت :
– چه عجب! داستانتون اجازه دادند شام درست کنید …

زن به آشپزخانه رفت وسینی لیوانها و پارچ آب را برداشت و برگشت سر میز, مرد پوزخند زد
– …شما چرا زحمت می کشید .در شان یک خانم نویسنده نیست از این کارها بکنه …. زن که دیس خوراک را روی میز گذاشت مرد به چشمهایش خیره شد و گفت :می خوای چی رو ثابت کنی ؟اینکه با بقیه فرق داری ؟!

زن به آشپزخانه بر گشت و زیر هواکش به اجاق گاز تکیه دادو چشمانش را بست , سرش گیج می رفت ,دندانهایش را به هم فشرد. صدای هواکش مثل صدای طوفان دردور سرش می پیچیدو به هر صدای دیگری کرشی می کرد.چشمانش را باز کرد , کمی مکث کرد هواکش را خاموش کرد وبه هال برگشت به مرد نگاه کردو گفت :تموم شد ؟حالا بیا شامتو بخور و خودش به سمت اتاق رفت .
– کجا می ری ؟
-من شام نمی خورم
-آره دیگه!اگه من هم اون همه خورده بودم برای غذا جا نداشتم .
زن پشت میز نشست دفتر را از کشوی میز برداشت زیر سیگاری را جلو کشید و شروع کرد به نوشتن :

صدای موزیک بلند بود . زن لیوانش را سرکشید ….

– نمی خوای بخوابی ؟نور چراغ اذیتم می کنه .
– زن دفتر را بست , چراغ را خاموش کرد و به رختخواب رفت مرد به طرف زن برگشت و زن چشم هایش را به سقف دوخت .

آتیه اجدادی


 

زن وارد آپارتمان که شد تا خواست در را باز کند متوجه پاکتِ پستی بزرگی شد که جلو در افتاده بود . با تعجب پاکت را برداشت و داخل شد . از آشپزخانه صـدای شیرِ آب می آمد . کیفش را از روی دوشش برداشت و روسری اش را از سرش باز کرد . در حالی که سعی می کرد نشانی فرستنده را پشتِ پاکت بخواند ، دکمه های مانتویش را باز کرد و یک دستش را از مانتو بیرون آورد . بعد بسته را به دستِ دیگر داد و مانتو را از تنش در آورد و روی جارختی پشت در آویزان کرد .

.آرام روی مبل نشست . پاکت را باز کرد و دید که ناشناسی شماره جدیدِ مجله “زنان” را برایش فرستاده است

 

آرام آرام مجله را ورق زد تا رسید به ” صفحه مردان ” . با بی میلی نگاهی به عنوانِ مطلبِ این شماره انداخت . نظرش را جلب کرد : ” یک داستانِ زن پسند ”

از سرِ کنجکاوی خواست شروع کند به خواندنِ داستان اما برای لحظه ای چشم از صفحه برداشت و در خیالاتش غوطه ور شد …

صدای گریه بچه به گوشش رسید . گفت : ” اون بچه چرا اینقدر نق می زنه ؟ ”

مرد شیر آب ظرفشویی را بست و گفت : ” فکر کنم خیس کرده . ”

زن گفت : ” خب عوضش کن . نمی بینی من خسته ام ؟ ”

مرد پشتِ دستش را به پیشبند مالید تا خشک شود . بعد کمی سرش را به جلو خم کرد و بندِ پیشبند را از سرش در آورد . سریع از آشپزخانه بیرون آمد . سلام گفت و به اتاق خواب رفت .

زن نگاهی به او انداخت و روزنامه را از روی میز برداشت . لحظاتی بعد مرد در حالی که کهنه خیس بچه را کف دست گرفته بود از اتاق خواب بیرون آمد و تند به سمت دستشویی رفت .

زن گفت : ” مواظب باش نچکه ! ”

مرد دستِ دیگرش را هم گود کرد و زیرش گرفت . بعد شیرِ دستشویی را باز کرد و کهنه را شست .

زن دماغش را گرفت و گفت : ” خب ببند در رو ! بوش خفه م کرد ! ”

مرد با پشت پا در را هل داد و تا نیمه بست .

زن صفحات آگهی را از لای روزنامه درآورد و خواند : ” به یک ماشین نویسِ مرد نیازمندیم . تلفن ۸۹۰۹۷۳۹ ” ” به یک منشیِ آقا ، دیپلمه ، مسلط به زبان انگلیسی و تایپ فارسی و لاتین … ”

زن از این که آگهی های استخدام بیشتر برای مردان بود لجش گرفت و صفحات آگهی را روی میز پرت کرد .

مرد از دستشویی بیرون آمد . کهنه بچه را که چلانده بود باز کرد و تکاند و به سمت بالکن رفت . درِ بالکن را باز کرد و کهنه را روی طناب پهن کرد و گیره زد .

 

بچه باز شروع به گریه کرد . زن نگاهِ چپ چپی به مرد انداخت و گفت : ” بچه سرما نخوره ! ”

مرد سریع به اتاق خواب رفت و از کشوی کمد ، کهنه ای دیگر بیرون آورد و دورِ بچه پیچید . بعد بلندش کرد و در حالی که تکان تکانش می داد از اتاق بیرون آمد .

گریه بچه قطع نمی شد . زن گفت : ” شاید گشنه شه . ”

مرد به سمت زن آمد : ” یه لحظه بغلش می کنی ، شیرِشو درست کنم ؟ ”

زن کف دست هایش را نشان داد و گفت : ” بذارش رو تخت ، دست هام کثیفه . ”

مرد گفت : ” دست هات چرا سیاهه ؟ ”

زن با بدخُلقی گفت : ” هیچی ، پنچر کردم . ”

مرد گفت : ” باز هم ؟ ”

زن گفت : ” زاپاسم هم پنچر بود . یه مکافاتی کشیدم تو خیابون که نگو … ”

مرد بچه را روی تخت گذاشت . به آشپزخانه رفت و شیشه بچه را زیرِ شیرِ آب شست …

زن به خواندنش ادامه داد : ” همچنین در جلسه صبح امروزِ مجلس ، بند چهار از ماده ۲۴۳ قانونِ … به تصویب رسید . بر اساس این مصوبه ، از این پس زنان حق خواهند داشت که … ”

مرد در حالی که سر شیشه را با انگشت شست گرفته بود و شیشه را تکان می داد از آشپزخانه بیرون آمد . جلو اتاق خواب لحظه ای مکث کرد و شیشه را کج کرد و چند قطره شیر پشتِ دستش ریخت و با نوک زبان چشید تا ببیند داغ نباشد .

زن گفت : ” داغ نباشه ! ”

و در مبل فرو رفت و پایش را دراز کرد . بعد با کنترل تلویزیون را روشن کرد . گزارشگر ورزشی خبرِ مسابقات تکواندوی بزرگسالان را اعلام می کرد : ” در قسمتِ کاتای انفرادی ، خانم سمیه آقاخانی از استان لرستان با کسب ۳۵ امتیاز صاحب مقام نخستِ این رقابت ها … ”

گریه بچه نمی گذاشت خوب بشنود . کمی سرش را خم کرد و رو به اتاق خواب گفت: ” بخوابونش دیگه این وقتِ ساعت !… ”

مرد سرش را از اتاق خواب بیرون آورد و گفت : ” کمش کن ! اینجوری که بچـه نمی خوابه . ”

زن غر زد : ” دو دقیقه هم نمی شه تو این خونه راحت بود ؟ ”

و کمی صدای تلویزیون را کم کرد .

 

این بار مرد همراه بچه از اتاق بیرون آمد . بچه را روی یک دستش خوابانده بود و با دستِ دیگر شیشه شیرش را نگه داشته بود و ” پیش پیش ” می کرد . آهسته به سمتِ زن آمد . زن چشمش به تلویزیون بود ، ولی نگاه نمی کرد . مرد کنارش روی مبل نشست . لحظه ای بعد ، محجوبانه ، گفت : ” امروز مامانم زنگ زده بود . ”

زن توجهی به حرفش نکرد .

مرد باز ادامه داد : ” امشب دعوت مون کرده … ”

زن ، بی آنکه سرش را برگرداند ، گفت : ” خیلی خسته ام . ”

مرد گفت: “پریشب کلی تدارک دیده بودن ، نرفتیم . خب امشب که کاری نداری …”

زن گفت : ” خسته ام . مگه نمی بینی ؟ ”

مرد گفت : ” فردا چی ؟ فردا که جمعه ست . ”

زن گفت : ” فردا مسابقه ست . قراره با بچه ها بریم تماشای بازی . ”

مرد گفت : ” شب . ”

زن گفت : ” نه ! ”

مرد ناراحت از روی مبل بلند شد و پشت به او کرد و آرام گفت : ” تمامِ زن های همسایه شوهرهاشونو می برن تفریح ، گردش … اما تو اصلاً به فکر نیستی … ”

زن کمی در مبل جابه جا شد ، اما به روی خودش نیاورد .

مرد با بغض گفت : ” صبح تا شب توی خونه ام . هی بشور ، بپز ، جاروکن … نه تفریحی ، نه مهمونی ای … ماه به ماه خونه مادرم هم نمی رم … ”

و باز در حالی که پیش پیش می کرد ، آرام دور اتاق چرخید . بچه که کمی ساکت شد گذاشتش روی تخت . وقتی آمد برود سمتِ آشپزخانه ، زن پرسید : ” شام چی داریم؟ ”

مرد جلو درِ آشپزخانه ایستاد و آرام و غمزده گفت : ” خورشتِ دیشب یه خـرده مونده . می خوای داغ کنم ؟ ”

و رفت داخل .

زن بلند گفت : ” باز هم غذای مونده دیشب ؟ ”

مرد از آشپزخانه گفت : ” دیشب که لب نزدی . همون جوری مونده . ”

زن گفت : ” مگه خودت شام نمی خوری ؟ ”

مرد جوابی نداد . زن به درِ آشپزخانه خیره شد و صدای به هم خوردن استکان و نعلبکی را شنید . لحظه ای بعد مرد با سینی چای بیرون آمد .

زن تکرار کرد : ” مگه خودت شام نمی خوری ؟ ”

مرد سینی را جلو زن گرفت : ” میل ندارم . خوابم می آد . ”

زن دید که چشم های مرد سرخ شده . مرد آبِ بینی اش را بالا کشید . زن بد خُلق شد : ” هر شب کارِت همینه . مدام یا قهری یا غُر می زنی … ”

مرد سینی را روی میز گذاشت و گفت : ” آره ، وقتی که زنِ آدم صبح می ره این وقتِ شب می آد … انگار نه انگار که شوهری داره ، بچه ای داره … ”

زن که سرش پایین بود و داشت با درِ قندان بازی می کرد صدایش درآمد : ” از بوق سگ می رم جون می کَنم که یه لقمه نون در بیارم بریزم تو شکمِ صاحب مرده شما … ”

مرد ، عصبانی ، گفت : ” مگه فقط تو زنی ؟ مگه زن های دیگه چی کار می کنن ؟ ”

زن فریاد زد : ” بلند می شم ها ! ”

مرد گفت : ” بلند شو ! بلند شو ببینم چی کار می کنی ! مگه بارِ اولته ؟ ”

زن با مشت روی میز کوبید : ” بس کن دیگه ! ”

مرد با هر دو دست موهای خودش را کشید : ” می خوام جیغ بزنم … جیغ … ”

که یکهو زن کنترلش را از دست داد و قندان را به طرفش پرت کرد . قندانِ چینی در هوا چرخی زد و به سرِ مرد خورد . مرد فریادی کشید و پشتِ یکی از مبل های دو نفره روی زمین ولو شد . قندها که در هوا پخش شده بودند مثل نُقلی که روی سرِ عروس می ریزند روی سرِ مرد ریختند …

زن فکر کرد صدای فریادِ مرد را شنیده و یکهو به خودش آمد … دید همچنان روی مبل نشسته و مجله زنان روی پایش است . با خیال راحت ، مجله را ورق زد و لحظاتی به فکر فرو رفت . بعد لبخندِ آرامی زد و به تلفن نگاه کرد . بلند شد و به سمت تلفن رفت و شماره گرفت .

صدایی از آن طرف گفت : ” بفرمایید . ”

زن گفت : ” سلام زری ، چطوری ؟ ببین ، مجله زنان این شماره رو خریده ی ؟ ”

صدا گفت : ” آره ، اما اونقدر کار دارم که هنوز وقت نکرده م ورق بزنم . ”

زن گفت : ” ببین ، صفحه مردانِ شو حتماً بخون . یه داستانِ قشنگ داره . نمی دونم نویسنده ش زنه یا مرد . فکر کنم اسمِ مستعاره … حتماً بخون . ببین ، به اشی هم زنگ بزن بگو . من هم زنگ می زنم به آذر … ”

زن یکهو چشمش به قندهایی افتاد که کنار مبل روی زمین افتاده بود . بعد پاهای بی جانی را دید که از پشتِ مبل بیرون آمده بودند . طرحِ شادِ گل های پیژامه برایش آشنا بود .

صدا مدام می گفت : ” الو ، الو … ”

زن گوشی را رها کرد و آهسته و با وحشت به سمتِ مبل رفت . ناگهان شوهرش را دید که به پشت روی زمین افتاده و ردی از خون روی شقیقه اش خشک شده !

حسین مرتضاییان آبکنار

[ منبع این خبر سایت آکاایرام-سرگرمی می باشد، برای مشاهده متن اصلی خبر می توانید روی این قسمت کلیک کنید ]

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «عشق بی جان (سه داستان کوتاه ایرانی) -آکا» اینجا کلیک کنید. شفاف سازی:
خبر فوق در سایت آکاایرام-سرگرمی منتشر شده و صرفا در این سایت بازنشر شده است. چنانچه به خبر فوق اعتراض دارید برای حذف آن روی این قسمت کلیک کنید.

نکته: با توجه به جمع آوری خودکار مطالب از سطح وب در صورت مشاهده هرگونه تخلف و یا اخبار غیر مجاز و یا اعتراض به انتشار مطالب سایت ها با ایمیل khabargroup.info@gmail.com در تماس باشید

تبلیغات





جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات